online online

online

رمان نقاب عشق(1)


رمان نقاب عشق(1)

خميازه اي از خستگي كشيدم. روي زمين نشستم و كفش هايم را در آوردم. صداي داد و بيداد مامانم و آروشا را مي شنيدم. حوصله ي جر و بحث هاي هميشگي آنها را نداشتم. سرم آن قدر درد مي كرد كه حد نداشت. بند كفشم را در دست گرفته بودم و كفش هايم را در هوا تاب مي دادم. انرژي كافي براي بلند شدن نداشتم. دوست داشتم همان جا روي زمين بخوابم. چشم هايم تازه روي هم رفته بود كه صداي گريه ي آروشا بلند شد. هق هق كنان مي گفت:
چرا همه اجازه دارن برن به جز من؟
زيرلب گفتم:
باز شروع شد.
صداي مامانم را مي شنيدم كه مي گفت:
تو مثل اون دخترها نيستي. من از كجا بدونم اين دخترها كه با تو بيرون مي يان چي كارن؟
آروشا بلافاصله جواب نداد. انگار هق هق گريه اش امانش نمي داد. سرم را در دستم گرفتم. آروشا مي ناليد:
خسته م كردي مامان به خدا!
من زيرلب گفتم:
منم خسته شدم به خدا!
مش رجب به سمتم آمد و گفت:
چي شده آقا؟
نگاهي به او كردم. چشم هايم از خستگي تار مي ديد. مش رجب باغبانمان بود. از وقتي چشم باز كرده بودم او برايمان كار مي كرد. مرا جاي پسر نداشته اش دوست داشت. من هم آن پيرمرد خميده و چشم آبي را دوست داشتم. خميازه اي كشيدم و گفتم:
هيچي. باز دارن توي سر و كله ي هم مي زنن.
مش رجب گفت:
نه آقا! اون رو نمي گم. مي گم شما چرا روي زمين نشستي؟
گفتم:
حال ندارم پاشم. تو برو سر كارت. من خوبم.
مش رجب نگاه مهربانش را از من گرفت و به سمت حياط باصفا و زيبايمان رفت. به زور از جايم بلند شدم. هنوز صداي گريه هاي آروشا را مي شنيدم. با بيحالي وارد خانه شدم. مامانم با عجله به سمتم آمد و گفت:
سلام! نبايد توي اين دو روز يه زنگ به من مي زدي؟ مردم و زنده شدم.
در حالي كه تلو تلو خوران به سمت اتاقم مي رفتم گفتم:
چيه؟ فكر كردي از بالاي كوه افتادم تو دره؟ يا فكر كردي توي جاده چپ كردم؟
مامانم به صورتش چنگ زد و گفت:
خدا نكنه!
لبخندي به صورت نگرانش زدم. با وجود اينكه پنجاه سال سن داشت بسيار زيبا بود. چشم هاي گرد عسلي و موهاي قهوه اي روشن داشت. قدش به نسبت كوتاه بود. خم شدم و صورتش را بوسيدم و گفتم:
قربونت بشم كه اين قدر نگرانمي.
بعد به آروشا نگاه كردم كه روي مبل نشسته بود و زانوهايش را بغل كرده بود. درست شبيه مامانم بود با اين تفاوت كه قدبلندتر بود. موهاي خوش حالت قهوه ايش روي شانه هاش ريخته بود و چشم هاي زيبايش قرمز شده بود. به طرفش چرخيدم و گفتم:
باز چي شده كوچولو؟
آروشا به طرفم آمد و بغلم كرد. چنان گريه مي كرد كه انگار مادرش مرده است. چون مي دانستم براي موضوع مهمي گريه نمي كند، خنده ام گرفت. نگاهي پرسش گر به مامانم كردم. مامانم دست به كمر زد و سرش را به نشانه ي تاسف تكان داد. آروشا كمي كه آرام گرفت گفت:
مامان ديوونه م كرده. نمي ذاره برم كنسرت.
اخم كردم و گفتم:
كنسرت؟
آروشا سر تكان داد و گفت:
كنسرت فرزاد فرزينه. همه دوستام دارن مي رن.
مامانم گفت:
لا الله اله الله! باز شروع كرد! دوستام دوستام! من اصلا نمي دونم اين دوستات كي ان؟
آروشا فرياد زد:
خب وقتي نمي ذاري برم خونشون و باهاشون بيرون برم چه جوري مي خواي بشناسيشون؟
گوشم از صداي بلند آروشا سوت كشيد. براي اينكه دعوايشان را تمام كنم گفتم:
خيلي خب! من باهات مي يام.
آروشا با ناباوري پرسيد:
چي؟ با من مي ياي؟
گفتم:
آره! عصر مي رم بليط رزرو مي كنم. چند نفريد؟
آروشا كه صورتش از خوشحالي باز شده بود گفت:
من و سه تا از دوستام.
بعد روي پنجه ي پا بلند شد و گونه ام را محكم بوسيد. گفتم:
برو يه چايي برام بيار.
مامانم تلويزيون را روشن كرد و گفت:
وا؟ پس ماهرخ توي اين خونه چي كارس؟
خدمتكارمان را مي گفت. در حالي كه به سمت اتاقم مي رفتم گفتم:
مي خوام از دست خواهرم چاي بگيرم. عيبي داره؟
خودم را روي تختم انداختم. نگاهي سرسري به اتاق بزرگم انداختم كه ماهرخ تازه مرتبش كرده بود. مامانم با نهايت سليقه و دست دلبازي آن جا را چيده بود. كف اتاقم سراميك درجه يك بود. طبق خواسته ي من هيچ فرشي توي اتاق نبود. ميز كامپيوتر، يك كتابخانه ي تقريبا خالي، سيستم صوتي تصويري آخرين مدل، يك تختخواب دونفره، يك دست مبل چرم و يك پيانو دورتادور اتاق چيده شده بود. دكور اتاق تقريبا كرم قهوه اي بود و مامانم نمي گذاشت آن را به مشكي تغيير بدهم. آروشا چاي را روي ميز كوتاه كنار تختم گذاشت. بهش گفتم:
اون پرده هاي لعنتي را بكش! كور شدم از اين نور.
آروشا سريع پرده ها را كشيد. گوشي موبايلم را به طرفش پرت كردم و گفتم:
اينو بزن به شارژ.
آروشا اطاعت كرد. فرياد زدم:
مينا! قندون بيار!
آروشا گفت:
واي قندون يادم رفت. ببخشيد.
گفتم:
بدم مي ياد اين قدر معذرت خواهي مي كني. ديگه نگو.
مينا خدمتكار ديگرمان بود. زن چاق و عبوسي بود كه به هيچ وجه آبش با من توي يك جوي نمي رفت. لخ لخ كنان آمد و غرغركنان قندان را روي همان ميز گذاشت. آروشا لبه ي تخت نشست و گفت:
خيلي خوب شد كه تو اومدي! آخه من نمي دونم كنسرت رفتن چه عيبي داره؟ كي با كنسرت رفتن خراب شده؟ اصلا چرا اين قدر مامان به من گير مي ده؟ به خدا دخترهاي همسن من خيلي آزادن ولي خرابم نيستن. همه موبايل دارن. آرايش مي كنن. ابروهاشون رو اصلاح مي كنن. هرجا بخوان مي رن. هيچ كدومم خراب نيستن. يعني فقط من اين قدر بي جنبم كه از راه راست منحرف مي شم؟
ليوان خالي را كنار قندان گذاشتم و گفتم:
چاييت خيلي تلخ بود. كي ياد مي گيري؟ ... مامان دوستت داره ولي به شيوه ي خودش. اگه دوستت نداشت و نگرانت نبود كه اين قدر خودش رو خسته نمي كرد. آسون ترين كار اين كه بچه ات رو ول كني تا هركاري مي خواد بكنه.
آروشا آهي كشيد و با نارحتي پرسيد:
تا كي؟
دراز كشيدم و سرم را روي پايش گذاشتم و گفتم:
دو سال صبر كن. كنكورت رو بده همه چيز درست مي شه.
آروشا كه ديد خسته ام ديگر حرفي نزد. موهاي قهوه اي تيره ام را آن قدر نوازش كرد تا خوابم برد.
******
با صداي ويبره ي موبايلم بيدار شدم. هوا تاريك شده بود. گوشي را برداشتم. صداي باربد را شنيدم . از صداي ماشين هايي كه از آن طرف خط مي آمد فهميدم خيابان است. باربد گفت:
چرا تلفن اتاقت رو جواب نمي دي؟
چشم هايم را ماليدم و گفتم:
يه هفته س كه از پريز كشيدمش بيرون. شبنم هي زنگ مي زنه آخه.
باربد گفت:
شبنم كيه؟ چشم سبزه؟ پيچونديش؟
گفتم:
آره! هموني كه تو مهموني اردلان ديديم. آره ديگه پيچوندمش. خوشم نيومد ازش. خيلي آويزونه.
باربد گفت:
من الان دارم مي رم بام. مي خوام نازي رو ببينم. فردا مي يام بريم خونه ببينيم. بابات كه مشكلي نداره؟
گفتم:
مگه قراره بفهمه؟ به هيچكي نمي گم. دفعه ي پيش مامانم جلوش سوتي داد شر شد.
باربد گفت:
صبح مي ياما! خواب نباشي.
در دل گفتم:
مي دوني كه هستم.
تماس را قطع كردم. لباس پوشيدم و از خانه بيرون زدم. اول از همه بليط كنسرت گرفتم. بعد بنزين زدم و به سمت خانه ي دوستم علي رفتم. يك خانه ي مجردي شيك نزديك خانه يمان داشت. با آسانسور به طبقه ي سوم رفتم و در زدم. علي در را باز كرد. لباس خانه به تن داشت. مثل هميشه ركابي و شلوارك تنش بود. وارد خانه شدم و گفتم:
بچه! توي اين سرما با اين لباسا مي گردي سرما نمي خوري؟
علي خنديد و گفت:
چيزيم نمي شه.
روي كاناپه نشستم و سيگاري آتش زدم. علي جاسيگاري روي ميز را توي سطل خالي كرد و جلويم گذاشت. به گردنبندي كه گردنش بود اشاره كردم و پرسيدم:
اين از كجا اومده؟
علي خنديد و پرسيد:
از كجا فهميدي خودم نخريدم و از جايي اومده؟
بهش خنديدم و گفتم:
علي جون! من و تو از بچگي رفيقيم. مي شناسمت ديگه. حالا بگو از كجا اومده؟
علي گفت:
دوست دخترم بهم داده!
با تعجب نگاهش كردم. زياد اهل دختربازي نبود. هيچ وقت با كسي آن قدر صميمي نشده بود كه بگويد دوست دختر دارد. علي كه ديد تعجب كرده ام گفت:
توي كلاس گيتارمه. اسمش پانيذه. من بهش مي گم پاني. دختر خوبيه. سوم دبيرستانه ولي بچه نيست. خوشگلم هست. ببينش!
موبايلش را به دستم داد. عكس دختري با چشم هاي كشيده ي قهوه اي و موهاي بلند و صاف خرمايي بود. با اينكه آرايش چنداني نداشت بسيار زيبا و جذاب بود. به علي لبخندي زدم و گفتم:
خوشگله!
علي گوشيش را گرفت و عكس او را نگاه كرد. لبخندي صورتش را پر كرد و گفت:
دوستش دارم. خيلي ماهه! از اين دخترهايي نيست كه دوست پسر عوض كنه. از اين دخترهاي بي بند و بارم نيست. با كسي تا حالا رابطه نداشته. منظورم اينه كه دختره. براي همين دوستش دارم . اسگل نيست در عين حال خرابم نيست.
نمي دانستم بايد چه بگويم. اولين كسي بود كه اين قدر توجه علي را به خودش جلب كرده بود. براي همين شانه بالا انداختم و گفتم:
خيلي خوبه! يه برنامه كن ببينمش.
علي گفت:
زياد اهل بيرون رفتن نيست. مامانش يه كم گيره.
سيگارم را خاموش كردم و به آشپزخانه رفتم تا قهوه درست كنم. دو سال بود كه مامان و باباي علي به آمريكا رفته بودند. قرار بود علي هم بعد از گرفتن ليسانسش پيش آنها برود. آرزو مي كردم هيچ وقت درس علي تمام نشود. او بهترين و عزيزترين دوستم بود. پسر خوش قيافه اي بود. چشم ابرو مشكي بود و موهاي مشكي خوش حالتي داشت. خيلي از دخترهاي دانشگاه دنبالش بودند ولي او اهل دوستي نبود. درسش از همه بهتر بود و به من هم توي درس ها كمك مي كرد. بعد از مدتي كه مطمئن شدم امكان ندارد علي مشروط شود و مدرك نگيرد تصميم گرفتم خودم هم بعد از گرفتن مدركم به آمريكا بروم. بابام حرفي نداشت و قبول كرد. فقط اين شرط را گذاشت كه براي ادامه تحصيل به آن جا بروم. دانشجوي دانشگاه آزاد بودم. به رشته ي معماري علاقه ي خاصي نداشتم. در واقع به درس خواندن علاقه اي نداشتم. فقط براي اينكه با علي همكلاسي باشم اين رشته را انتخاب كردم.
براي علي هم قهوه آوردم. نشستيم و فيلم سينمايي تماشا كرديم. علي تعارف كرد كه براي شام بمانم ولي وقتي پاني به او زنگ زد و ديدم كه علي دارد در رويا سير مي كند خنده كنان خداحافظي كردم و رفتم.
******
با اشتها مشغول خوردن غذا شدم. مامانم گفت:
آروشا تو هم بعضي وقت ها كنار دست ماهرخ وايستا و آشپزي ياد بگير.
با دهان پر گفتم:
اين هنوز بلد نيست چاي بريزه. آشپزي رو عمرا ياد بگيره.
سرم را بالا آوردم و بلند فرياد زدم:
ماهرخ نمكش كمه!
بابام كه درست رو به رويم نشسته بود با همان لحن متين هميشگيش گفت:
نمكش خوبه. نمك چيز خوبي نيست. نبايد زياد توي غذا ريخت.
گفتم:
اي بابا! نمك خوب نيست. چربي خوب نيست. شكر خوب نيست. پس چي خوبه؟ زندگي رو به آدم زهر مي كنيد.
بابام خنده اش را خورد و گفت:
به تو كه بد نمي گذره.
بابام مردي خوش قيافه و قد بلند بود. خوشبختانه قد بلند من هم به او رفته بود. هرچند كه دوست داشتم چشم هاي آبي او را هم داشتم. او موهاي كم پشت قهوه اي رنگي داشت كه هميشه آن را به طرف بالا شانه مي كرد. او جراح قلب موفقي بود و با اينكه از خانواده اي ثروتمند بود به تنهايي براي خودش وضع مالي بسيار خوبي به هم زده بود.
بابام با لحن سرزنش آميزي گفت:
دو روز مارو ول كردي رفتي اسكي به كنار. وسايلت رو نبايد از توي ماشين در مي اوردي؟
يك ليوان آب خوردم و گفتم:
وقتي دوباره آخر هفته مي خوام برم براي چي وسايلم رو در بيارم.
به چهره ي نگران مامانم نگاه كردم و گفتم:
نمي ريم ديزين خيالت راحت! همين توچال خودمون مي ريم.
در دل گفتم:
گير داده به اين ديزين ها!
بابام قاشق چنگالش را توي بشقاب گذاشت و با دستمال دور دهانش را پاك كرد. خيلي جدي نگاهم كرد و گفت:
اگر اين ترم معدلت از چهارده كمتر بشه هر دو تا ماشينت رو ازت مي گيرم.
جدي نگرفتم و گفتم:
بگير! مال خودت را ور مي دارم.
آروشا آهسته خنديد. به بابام نگاه كردم. وقتي نگاه سرزنش آميزش را ديدم گفتم:
آخه پدر من! آخر ترم كه شد مي گي؟
مادرم گفت:
توي ايام فرجه به جاي اينكه هي دنبال اسكي و رفيق بازي باشي بشين درست رو بخوان.
از جايم بلند شدم و گفتم:
چشم!
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. اس ام اس هاي دوستانم را خواندم. براي هفته ي بعد از امتحانات برنامه چيده بودند. اس ام اس ها يشان را جواب دادم. بعد با بيحالي نشستم و جزوه هايي را كه از روي علي كپي كرده بودم، مرتب كردم. تازه كارم تمام شده بود كه صداي ويبره ي موبايلم بلند شد. پارميدا بود. لبخندي زدم و با ملايمت جواب دادم:
چي مي خواي كه زنگ زدي؟
پارميدا با صداي لطيفش گفت:
تو رو مي خوام عزيزم.
پوزخندي زدم و گفتم:
تو كه با اردلان خوش بودي. چي شد سراغ من رو گرفتي؟
پارميدا خنديد و گفت:
هيچ كس به جز تو منو راضي نمي كنه عزيزم. مامانم اينا رفتن باغ كرج. شب بيا اينجا.
خنده ي شيطنت آميزي كرد و ادامه داد:
مي دوني كه از تنهايي مي ترسم.
خنديدم و گفتم:
تا يه ساعت ديگه اونجام. باي.
از جايم برخاستم. لباس بيرون پوشيدم و از اتاق خارج شدم. رو به بابام كردم و گفتم:
مي رم خونه علي.
بابام كه سرش به روزنامه اش گرم بود فقط سرش را تكان داد.
وارد خانه شدم. پارميدا تاپي سفيد و بدن نما با دامن كوتاه خاكستري به تن داشت. پوستش را با سولاريوم به رنگ كاكائو در آورده بود. چشم هاي خاكستريش پر از آرايش بود. موهاي نقره اي پرپشت و بلندش را دورش ريخته بود. تا پايم را در خانه گذاشتم دستش را دور گردنم انداخت و لب هايم را با اشتياق بوسيد. خنديدم و گفتم:
دختر! بذار بيام تو بعد شروع كن.
روي كاناپه نشستم و پارميدا برايم نوشيدني ريخت. نچ نچي كردم و گفتم:
اصلا پذيرايي بلد نيستي. جاسيگاريت كجاست؟
پارميدا خنده كنان به آشپزخانه رفت و با جاسيگاري برگشت. نوشيدني را سر كشيدم. ويبره ي موبايلم را كه حس كردم گوشي را از جيب شلوارم در آوردم. پارميدا كنارم نشست. گوشي را از دستم قاپيد و روي ميز انداخت و گفت:
وقتي كنار مني فقط حواست رو به من بده.
با لبخندي نگاهي به سرتا پايش كردم و گفتم:
حواسم پيشته... .



رمان نقاب عشق(1)
رمان نقاب عشق(1)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۴:۳۰:۴۳ توسط:online موضوع: | نظرات (0)

پايان «دختران حوا» با حذف چهار قسمت


پايان «دختران حوا» با حذف چهار قسمت

پايان'دختران حوا' با حذف چهار قسمت

اميرحسين رستمي بازيگر نقش دكتر سامان در 'دختران حوا' نسبت به حذفيات اين سريال از ابتداي ساخت تا پخش انتقاد كرد.

به گزارش قدس آنلاين به نقل ازمهر، اميرحسين رستمي بازيگر "دختران حوا" كه كار خود در عرصه بازيگري را با نقشي منفي در فيلم سينمايي "رئيس" به كارگرداني مسعود كيميايي آغاز كرده، درباره حضور در يك نقش منفي ديگر اين بار در تلويزيون اظهار كرد: جالب اينكه دومين كارم "خاك آشنا" نيز كه براي بهمن فرمان آرا بازي كردم منفي بودم. اما با ورود به تلويزيون فضاي كارم تغيير كرد و آثاري كه در آنها ديده شدم، طنز بود.

وي افزود: در واقع كارم را در تلويزيون با "مرد هزار چهره" آغاز كردم و بعد از آن در "شمس المعماره" با شكور ظاهر شدم. بعد از آن توقف كردم و نقشي جدي در "وضعيت سفيد" ساخته حميد نعمت الله داشتم. "نون و ريحون" و "سه پنج دو" نيز آثاري بودند كه در ادامه با حسين سهيلي‌زاده در آنها همكاري داشتم.

اين بازيگر با اشاره به بازي در فيلم سينمايي "سورپرايز" كه امكان حضور در جشنواره امسال را نيافته است در اين‌باره توضيح داد: فيلم‌هاي با موضوع خيانت امسال در جشنواره فجر پذيرفته نشدند. در حالي كه كار ما يك ملودرام روانشناسانه بود كه تمي از خيانت داشت. اما در جمع بندي نهايي داراي پيام‌هاي مثبتي بود و بيس علمي داشت.

رستمي با بيان اينكه براي ماه رمضان حضور در يك سريال به او پيشنهاد شده بود، يادآور شد: همزمان براي حضور در سريال "دختران حوا" ساخته سهيلي‌زاده نيز دعوت شده بودم. او وقتي اشتياق مرا ديد اعلام كرد بار درام قصه بر دوش شخصيتي است كه ايفاي آن را به من مي‌سپرد.

وي در پاسخ به اينكه آيا در "دختران حوا" با فيلمنامه كامل، كار را شروع كرديد و شخصيت شما كاملا شكل گرفته بود يا خير، تصريح كرد: ما يك طرح كلي داشتيم كه جزئيات در آن مشخص نشده بود. مثلا من نمي‌دانستم قرار است از نقطه آ به چه نقطه‌اي بروم. در قصه اوليه قرار بود من با عشق اولم روبرو شوم كه در قصه آن را به همسر دوم تبديل كردند تا مثلث عشقي ايجاد نشود. من حتي نمي‌دانستم قرار است با كدام همسر به خارج از كشور بروم!

بازيگر نقش دكتر سامان در سريال "دختران حوا" اظهار كرد: من اولين نفري بودم كه با اين پروژه قرارداد بستم. جالب است برايتان بگويم بار اول سهيلي زاده به من گفت نقشي برايم در ذهن دارد و از من خواست فيلمنامه را بخوانم و من هم نقش مدنظرم را به او بگويم. نقشي كه من انتخاب كردم دقيقا هماني بود كه سهيلي زاده برايم در نظر گرفته بود.

وي ادامه داد: البته من اين شرط را داشتم كه نقش منفي بازي نمي‌كنم كه منفي هم تمام شود. از تكرار نقش‌ها هم بدم مي‌آيد. كسي كه در بازيگري مدام يك نقش را بازي مي‌كند و همان را ادامه مي‌دهد، به بازيگري مثل كارمندي نگاه مي‌كند. در حالي كه هنر مقوله‌اي است كه بر اساس غافلگيري شكل مي‌گيرد. تعداد نقش‌هاي مشابه شكور كه بعد از "شمس العماره" بازي در آنها را رد كردم، از دستم در رفته است. تعداد زيادي فيلم سينمايي براي نقش‌هاي مشابه نيز به من پيشنهاد شد.

رستمي با بيان اينكه از ابتدا تكليف نقش او و يكتا ناصر تا انتهاي سريال مشخص نشده بوده، تأكيد كرد: كار ما دو نفر خيلي سخت بود. چون تكليفمان را شش دانگ نمي‌دانستيم. خود من خبر نداشتم قرار است با همسر اولم باشم يا دومي. خط قصه هم تغيير پيدا مي‌كند. مثلا ميانه‌هاي كار مي‌فهميدم من محصول بهزيستي بودم. خب اين اتفاقات به درام قصه صدمه مي‌زند. در حالي كه ما مي‌توانيم قصه‌مان را بگوييم و بگذاريم مخاطب خودش نتيجه بگيرد كار چه كسي درست است و چه كسي نادرست.

اين بازيگر تصريح كرد: به اين شكل مخاطب به شخصيت من با چشم منفي نگاه مي‌كند. سامان در دوران دانشجويي‌ عاشق كسي است كه در قصه زن دومش معرفي مي‌شود. آنها عشق و حق يكديگر بودند اما پدر دختر نمي‌گذارد به يكديگر برسند و او را به كانادا مي‌برد. بعدها اين خانم بر اساس يك اتفاق برمي‌گردد و مي‌خواهد عشق خود را پس بگيرد اما از يك طرف پدرش نيز ممكن است آن طرف به زندان برود و به پول نياز دارد و او بايد بين عشق و پدرش يكي را انتخاب كند.

وي با اشاره به اينكه نويسنده‌ها چيزي در يكي از قسمت‌هاي قصه مي‌كارند تا در قسمت‌هايي بعدي آن را برداشت كنند، گفت: اما وقتي كاشت حذف مي‌شود، قطعا برداشتي نيز نخواهيم داشت و فرمول‌ها از بين مي‌رود. مثلا چرا سامان همسري انتخاب كرده كه مثل عشق دوران جواني‌اش چشمان رنگي دارد؟ چرا سراغ فرد متفاوتي نرفته؟ اين نشان مي‌دهد او هنوز به عشق اولش پايبند و دنبال كسي بوده كه همان خصوصيات فيزيكي را داشته باشد.

رستمي خاطرنشان كرد: با حذفيات بيننده گمراه مي‌شود. مثلا نمي‌فهمد مشكل سامان با دكتر كه ايرج راد نقش آن را بازي مي‌كند چيست؟ مشكل دقيقا اين است كه سامان محصول پرورشگاه است. در قصه مي‌بينيم كه او نه پدر دارد نه مادر. دكتر اين را نمي‌پذيرد و تحقيرش مي‌كند. در حالي كه خود سامان معتقد است وقتي نه پدر پولداري داشته، نه خانواده‌اي، اينكه درس خوانده و دانشگاه قبول شده ارزشمند است. از طرفي دكتر هم فرصتي ايجاد كرده كه در بيمارستان او زودتر رشد كند اما اين موضوع دليل نمي‌شود كه كسي را تحقير كنيم.

وي با انتقاد از حذفياتي كه بر متن و بعدها قسمت‌هاي ساخته شده اعمال شد، تصريح كرد: ابتدا قرار بود سريال 45 قسمت باشد اما بعد به 34 قسمت تبديل شد. با اين حال زمان پخش ما نيز مدام به تعويق افتاد. در پخش هم كه چهار قسمت از كار را حذف كردند.

رستمي در پايان، تيتراژ ابتدايي و انتهايي "دختران حوا" را چكيد‌ه‌اي از زندگي دكتر سامان معرفي كرد.



پايان «دختران حوا» با حذف چهار قسمت
پايان «دختران حوا» با حذف چهار قسمت
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۴:۳۰:۴۳ توسط:online موضوع: | نظرات (0)

رمان رويايي ترين روياي من براي موبايل


رمان رويايي ترين روياي من براي موبايل

دانلود

رمان رويايي ترين روياي من براي موبايل
رمان رويايي ترين روياي من براي موبايل
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۴:۳۰:۴۳ توسط:online موضوع: | نظرات (0)

عليرضا خمسه در پايتخت ۲


عليرضا خمسه در پايتخت ۲



عليرضا خمسه در پايتخت ۲
عليرضا خمسه در پايتخت ۲
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۴:۳۰:۴۳ توسط:online موضوع: | نظرات (0)

رمان رويايي ترين روياي من(13)


رمان رويايي ترين روياي من(13)

1/12/91
سهراب پشت سر من بود. از همان اول كه آمده بودند تا به حال هنوز به چشمان سهراب نگاه نكرده بودم. هنوز صورتش را جز چند نگاه گذرا نديده بودم...چون مي ترسيدم با ديدن چهره و چشمانش از خود بي خود شوم و تمام اندوه اين مدت بي خبري را با تمام وجود فرياد كنم. حتي آن موقع كه سيني چاي را مقابلش گرفتم هم نگاهش نكردم...حالا به سمت اتاقم مي رفتم و او پشت سرم بود. جلوي در اتاق ايستادم. در را باز كردم. و ايستادم...وارد شد بدون آنكه بگويد اول من بروم!
در اتاق را بستم. پشت در ايستادم. وسط اتاق رو به من ايستاد.شلوار مشكي پارچه اي پوشيده بود ، پيراهن سفيد و يكي از آن كاپشن هاي قشنگي كه تازه مد شده بود!دستانش درون جيب شلوارش، پاها به اندازه عرض شانه باز...با لبخند ايستاده بود...فكر كردم: لبخند رويايي و بي نظيرش كه هنوز همان است!
حالا نوبت چشمانش بود...با همان جسارت پيشين...با همان برق خاص و عجيب...لبخند نزدم...فقط نگاهش كردم...آب دهانم را قورت دادم. دستش را از جيبش بيرون آورد...با مسخرگي پشت سرش را خاراند. و چهره اش را با حركت ابرو و دهان بامزه كرد...كه حوصله اش سر رفته...خنده ام نمي آمد...
ـ ببينم...تا كي بايد اين جوري بايستيم؟
ـ مي توني بشيني!
ـ هه...
در اتاق چرخيد...اطراف را كاويد...
ـ اتاق قشنگي داري!
ـ شماها فقط همين جمله رو بلدين؟
ـ ماها؟كيا؟
ـ شما پسرا.
ـ آهان...اميد خان هم همين جمله رو گفتن؟
ـ اوهوم.
ـ من اين جا مي شينم...
كنار پنجره روي صندلي نشست. نمي دانستم خوشحال باشم يا ناراحت...نمي دانستم از دستش خوشحال باشم يا ناراحت...صندلي را وسط اتاق كشيدم...او لبخند مي زد...من هنوز لبخند نزده بودم...نمي دانستم بايد چه كنم.نفسم را بيرون دادم : خوب...
ـ چيه انگار حوصله نداري!
جلوي بغضم را گرفته بودم كه نتركد... لبانم را روي هم فشردم...
ـ حالت ؟
ـ حالم؟ خوب...توپ...ببين راحت نفس مي كشم... و نفس عميقي كشيد.
ـ خوبه...
ـ واي محض رضاي خدا اين قدر بي روح نباش...اَ ...يه خورده هيجان داشته باش...سه ساله همديگه رو نديديما...توقع استقبال گرم تري داشتم.
فكر كردم: كجا بودي كه نبودي؟ و پرسيدم: چي كارا كردي، تو اين سه سال ؟
مثل بچه اي كه خاطره ي روز شيرينش را بازگويد با هيجان و با تغيير حالات دست و صورت در هر جمله اي شروع كرد: مي دوني...از اون جا كه من پسر خيلي خوبيم دانشگاه قبول شدم...رفتم دانشگاه...بعد خيلي خوشحال و خندان فوق ديپلم به دست اومدم(اين قسمت را همان طوركه نشسته بود عملي نشان داد.)...دوسالش رفت! بعدش...راستي دلمم تنگ شده بود خيلي برات! بعد كه برگشتم مستقيم اومدم سراغ بابات...خوب؟
ـ خوب!
ـ باباتم پارتي بازي كرد برام( بهش اخم كردم.) و من شدم حسابدار آقاي كمالي!بعد بابامينا كه خونه رو عوض كردن ما خونه قبلي رو خراب كرديم و حالا داريم جاش يه سه طبقه ميسازيم...من و بابا...بيشتر بابا...خيلي كمتر من!
لبخند زد...به زور لبخند زدم... و گفتم:
ـ و حالام شد سه سال؟
ـ هوم....
ـ سه سال...سه سال.....سه سال زياد نيست واسه بي خبري؟
نگاهم پر از سوال بود....سوالات بي جواب....
ـ رويا چي مي خواي بگي؟
ـ هيچي...مهم نيست.....
ـ نه....صبر كن.... ببين مگه خود تو نمي گفتي برم تا وقتش....رفتم تا وقتش....به حرف خودت گوش دادم....
فكر كردم : حالا من يه چيزي گفتم....تو چرا گوش دادي....اين را نگفتم ولي گفتم: كاش وقتي دفعه ي آخر زنگ زدي مي گفتي كه دفعه ي آخره كه ....كه......كه من همش فكر نكنم كه واي خدايا چي شد يهو سهراب!
ـ من فكر مي كردم .... آره اصلاً من مقصرم....
آمدم بگويم كه من دنبال مقصر نيستم ولي سهراب ادامه داد.
ـ هميشه من مقصرم....اصلا ً من از همون اول راه اشتباه كردم!
فكر كردم: اِ؟ اشتباه كردي؟
بلند شدم به سمت در اتاق رفتم....در را باز كردم و گفتم: پس تا اين اشتباه بزرگ تر نشده تمومش كن....
دستانش را مشت كرد....نفسش را بيرون داد....به سمت در آمد . در را بست و شروع كرد: منظورم روشمه....درست ترين كاري كه من تو عمرم كردم اينه كه الان اين جام....
چيزي نگفتم....
ـ من اين كارو كردم چون لازم بود....خوب؟ فكر كن اگه من و تو ...تو اين سه سال هميشه با هم حرف مي زديم و هم ديگه رو مي ديديم....اون وقت بعد سه سال من تازه مي يومدم كه زندگيمونو شروع كنيم....مسخره مي شد اين طور نيست؟....اون زندگي به قشنگي ايني كه قراره حالا داشته باشيم نمي شد....
فكر كردم مي شود حق با سهراب باشد....ولي باز هم معتقد بودم او خيلي زياده روي كرده. به زمين نگاه كردم و گفتم : بيا در مورد يه چيز ديگه حرف بزنيم....
ـ آره...باشه...
و رفت و دوباره كنار پنجره نشست. من هم روي صندلي كنار ميزم نشستم...كمي طول كشيد كه كسي شروع كند... و سهراب شروع كرد: خوب...تو، اين سه سال چي كار كردي؟
آب دهانم را قورت دادم... و به چشمانش نگاه كردم...
ـ من؟رفتم دوم دبيرستان...رفتم سوم دبيرستان...رفتم پيش دانشگاهي...كنكور دادم...قبول شدم ولي نه اوني رو كه مي خواستم.... و امسال باز كنكور مي دم...شد كل سه سالم....
ابروهايش را بالا انداخت: اوه....چه سه سالي...
متفكرانه از پنجره به بيرون نگاه كرد.... بلند شد و طول اتاقم را پيمود....پشتش به من بود و رويش به تختم و عكس هاي روي ديوار....برگشت....نگاهش پر از احساس بود : و به ستاره ها نگاه كردي....
ـ بله....هرشب....هرشب....
ـ هر شب....
ـ هر شب ، حتي شبايي كه آسمون ابري بود.... چون تو يه جايي زير همون آسمون بودي....اگه اين آسمون نبود ، چه سخت بود....اين سه سال...
ـ معذرت مي خوام رويا....
چيزي در اعماق نگاهش مرا لرزاند....
ـ معذرت؟ گفتم كه اون بحثو ادامه نده...
سرش را به نشانه ي تاييد تكان داد.... لبه ي تخت نشست و لبخند زد....لبخند زدم....او بي نظير بود....لبخندش پر رنگ تر شد.... و گفت : مي دوني ياد اون روزا افتادم....خنده دارن نه؟
لبخند زدم: شايد.....خنده دار....
دستي به موهايش كشيد : آخ كه چقدر منتظر اين لحظه بودم....
به قفسه ي كتاب ها نگاه كردم....و به زمين...سهراب دراز كشيد روي تختم....نگاهم به سمتش چرخيد....به سقف خيره شده بود ....
ـ راحت باش!
خنديد: مال اتاقِ توِ....خيلي صميميه!
ـ واقعاً ؟ رضا مي گه اتاقم مسخره است....مي گه هر كي ببينه مي فهمه من ديوونم....
ـ اگه ديوونگي اينه ، خوش به حال ديوونه ها...
نشست...نفسش را بيرون داد....دستانش ستون قرار داد و سرش را عقب برد....برق خاصي داشت چشمانش.... و لبخندي زيركانه روي لبش بود.... سرش را صاف كرد....زل زد در چشمانم....چشمانش را تنگ كرده بود و برقي كه مي زد چشمانش، ته دلم را لرزاند...
ـ مي دوني به چي فكر مي كردم؟
نمي دانم چرا احساس كردم به چيز چندان خوبي فكر نمي كند...از اين رو با ترديد پرسيدم: نه به چي؟
ـ اين كه كمالي بفهمه ، اخراجم مي كنه....
نفس راحتي كشيدم....خنديدم....
ـ نه بابا از اون آدما نيست....
ـ راستي پسرش....چه جوري بود؟
ـ چه جوري؟ از تو خيلي پول دار تر بود....
ـ اِ؟ پس چرا بهش بله نگفتي؟
ـ دلم به حال تو سوخت....تازه هنوز دير نشده...اگه با تو به تفاهم نرسم....
خنديد....پرسيدم: ترانه چرا نيومد؟ فكر مي كردم بعد اين همه نبودن، حداقل امشبو بياد....
ـ ترانه؟ نبود.... خونه نبود....دانشگاهه....
ـ اوه...
سهراب به فكر فرو رفت... و چند لحظه به سكوت گذشت...
ـ مي دوني رويا....اون روز كه فهميدم پسر كمالي قراره بياد خاستگاريت، داشتم ديوونه مي شدم.... نزديك بود سكته كنم...
به دور دست خيره شدم...ياد آن روز افتادم و گفتم: منم...
ـ توهم؟
ـ آره...
ـ ولي حالا خيلي خوشحالم....تو چطور...
سرم را بالا آوردم و نگاهش كردم...فهميد كه من هم خوشحالم...
ـ نمي دوني من چه نقشه ها و برنامه هايي كه نريختم....
ـ براي؟
ـ آينده...آينده ي مشترك من و تو...قول مي دم از هر لحظه بودن با من احساس خوشبختي كني....
لبخند زدم...
ـ بهم اعتماد مي كني؟
ـ اگه قرار نبود بهت اعتماد كنم مطمئن باش كه الان تو اتاق من نبودي...
سرش را تكان داد... گفتم: مي خوام بيشتر بدونم از سه سالت...چي كار مي كردي؟ دانشگاه...كار...چطور گذشت....
ـ خنده داره رويا...ولي با وجود همه ي دلتنگي ها و سختي هاش...سه سالِ خيلي باحالي بود...من زرنگي كردم...هرچي پايان نامه و تحقيق و از اين جور چيزا تو كل دانشگاه قرار بود تحويل داده بشه رو من تايپ كرده بودم...خوب ارزش دست مزدي كه مي گرفتم رو داشت...چقدر شب تا صبح جلوي كامپيوتر نشستم و تايپ كردم...تازه...باور نمي كني...من كارگري هم كردم...( خنديد...لبخند زدم) و فهميدم پولي كه از عرق جبين به دست بياد چه قدر خواستنيه!
فكر كنم خودش هم از اين جمله تعجب كرد... و باز ادامه داد...
ـ تازه بابا هم مدام برام پول مي فرستاد...خوب كاسبي كردم تو اون دوسال...آخر كار هم همش رو گذاشتم تو حسابي كه از بچگي تو بانك داشتم...بعدم كه شروع كردم كار با كمالي رو...از كار و حقوقم راضيم... و پس اندازي كه دارم براي برنامه ي بزرگم كافيه...زيادم هست... آخ كه چه شود...
ـ برنامه ي بزرگ؟
ـ به موقعش مي فهمي...توهم عين من كيف مي كني...
ـ .....................
ـ ...............
...........
.....
..
.
***
پنجره را بستم...كش و قوسي به بدنم دادم...سمت تختم رفتم...دراز كشيدم و پتو را تا روي شانه هايم بالا كشيدم...دست دراز كردم و چراغ خواب را خاموش كردم...نفس عميقي كشيدم ، بوي سهراب مي آمد... بوي اودكلانش هنوز در اتاقم پيچيده بود...فكر كردم در حال حاضر رويايي ترين رويايم ، خيال سهراب است...چشمانم را بستم و در حرف هاي دل نشين سهراب... و آهنگ صدايش كه هنوز طنينش در ذهنم مانده بود....غوطه ور شدم...چه روياي شيريني بود سهراب....

** *** **

*28/12/91
تازه از خريد مفصل عقد بازگشته بوديم... و سهراب و خانواده اش تازه رفته بودند...روي تختم نشستم تا فكر كنم...قرار بود پس فردا، درست با لحظه ي تحويل سال خطبه ي عقد خوانده شود...هنوز دليل اين همه عجله را نفهميده بودم! علي رغم ميل باطني من، قرار بود عقد و عروسي باهم برگزار شوند...اين به خاطر اصرار سهراب و خانواده اش ، و نمي دانم چرا موافقت بابا و مامان بود... و مرا هم چرب زباني سهراب راضي كرده بود....نمي دانستم...شك داشتم كه واقعاً بايد ازدواج كنم يانه؟با سهراب؟ يا نه؟ مي توانستم خودم و تمام آينده ام را به دست سهراب بسپارم؟ او يك تكه اميد بود و نقشه و آرزو و شك داشتم اميد و توان من، توان ياري سهراب را در مسير پر هيجان زندگي اش داشته باشند! اين كه پا به پاي او بدوم و لبخند بزنم و خوشحال باشم...نه...شك نداشتم ، عاشقش بودم، با تمام وجود! اين ترديد ها فقط خيالاتي بودند كه بي محابا به سويم هجوم آورده بودند...شايد مي شد! سهراب شواليه اي بود كه برايم نويد خوشبختي مي آورد! فكر كردم: پا به پاي خواهم رفت...تا هر كجا كه او بخواهد....
** *** **
*1/1/92
بعد از بله گفتن من و روي هوا رفتن اتاق از دست و شادي...حالا همه بيرون رفته بودند كه مثلاً عروس و داماد را تنها بگذارند...آن بيرون جمعيتي منتظر ما بود و بعد راه افتادن در خيابان كه ما برويم خانه و جمعيتي با ماشين هايشان بوق زنان دنبالمان كنند!در آينه ي روبرويم به سهراب نگاه كردم...سرش را كمي به سمت بالا، روبه آسمان پشت سقف گرفته بود...چشمانش را بسته بود گمانم و زير لب چيزي زمزمه مي كرد! اين روزها چقدر سريع گريخته بودند...چقدر زود....سرش را پايين آورد...از درون همان آينه به او لبخند زدم...قرآن را كه هنوز در دست داشتم، سر جايش روي رحل...روي سفره برگرداندم...برق نگاهش امشب محسوس تر از پيش بود...از برق نگاهش نترسيدم....از درون همان آينه نگاهش كردم: بريم؟
ـ بريم!
***
صف طولاني از ماشين هاي مختلف پشت سرمان با هياهو و بوق پيش مي آمدند...مردم چه مهربان بودند...از كنار هر ماشين و هر انساني كه مي گذشتيم و هيچ يك را نمي شناختيم لبخند مي زدند و با مهرباني برايمان آرزوي خوشبختي مي كردند...از آينه ي بغل مي ديدم ماشين هاي پشت سرمان را...اولين ماشين با فاصله اي نه چندان دور فرهاد بود...پشت سرش مامان و بابا و رضا و زهرا...پشت سرشان خانواده ي سهراب...پشت سرشان دايي و فرزانه و پسرك ملوس وشش ماهه شان سپهر و پشت سرشان...
ـ ببين سهراب انگار خيلي ازمون دور شدن!
ـ كو؟ آهان...طوري نيست....
و ديدم كه همه ي ماشين ها آن خيلي دور به پيروي از فرهاد اشتباهي پيچيدند.
ـ پيچيدنا!
ـ اوهوم...كار فراده!
نمي دانم چرا سهراب و فرهاد اصرار داشتند هنگام صدا كردن اسم همديگر ه را تلفظ نكنند...سراب...فراد! سهراب جايي لب رودخانه توقف كرد...منظره ي بي نظيري بود...پياده شد...مردمي كه براي تفريح آمده بودند هنوز همان جا بودند...با بساطشان...لب آب ، روي چمن ها! بعد از بي آبي چند سال پيش حالا همه خيلي خوب قدر زنده رود را مي دانستند.... سهراب آمد...در ماشين را باز كرد كه پياده شوم. در حالي كه پايين مي آمدم پرسيدم: اين جا كجاست؟
خنديد. معمولاً به جاي پاسخ به سوال آدم مي خنديد! سعي كردم عصبي نشوم.پياده شدم. و ايستادم. در را بست...يك نفر از بين مردمي كه آنجا بودند فرياد زد: به افتخار عروس و داماد.... و همه دست زدند...لبخند زدم. انگار آنها از ما خوشحال تر بودند...جالب است...آدم ها كلاً از ديدن عروس و داماد خوشحال مي شوند. چرا؟پا به پاي سهراب رفتم. با وجود آن كه از حضور آن همه مرد و زن غريبه معذب بودم...كنار آب...پهلوي يك درخت ايستاد...ايستادم....به آسمان نگاه كرد...به آسمان نگاه كردم...حجاب داشت از روي سرم مي افتاد كه آن همه سرم را بالا برده بودم...به آب نگاه كردم...در نور چراغ هاي اطراف و نور ماه و ستاره ها...مي درخشيد...برق پولك ماهي هاي شناور در آب، با آن همه درخشش خيلي زيبا و بي نظير بود! به سهراب نگاه كردم...شايد مردم هنوز داشتند به ما نگاه مي كردند. از نگاه به ستاره ها دست كشيد...سعي كردم نگاهش را بخوانم...آب دهانم را قورت دادم.
ـ سهراب!
ـ جانم؟
ـ قول بده تنهام نذاري!
دستم را گرفت تا شايد اين گونه اطمينانش را بيشتر به من انتقال دهد...
ـ قول مي دم...هيچ وقت...هيچ وقت...هيچ وقت تنهات نمي ذارم!
ـ باور مي كنم...
جمعيت ناشناس با دست و سوت در شادي دو نفري ما شريك شدند...حالا با خيال راحت به سمت ماشين بر مي گشتيم...مردم هنوز لبخند مي زدند...مردم چه مهربان شده بودند!
اين بار وقتي سوار ماشين شدم...وقتي سهراب در ساعت سه نيمه شب در جاده به راه افتاد...خوشحال بودم...مطمئن بودم كه سهراب سفير سعادت است برايم... و حالا بدون هيچ ترديدي خودم را به دست راهي سپردم كه فقط مال ما بود...با اطمينان به سهراب... و ايمان به راهش...همپاي او به سوي آشيانه پرواز كردم...
** *** **

*8/1/92
هفت روز از ازدواجمان گذشته بود و قرار بود پس از اين تاخير هفت روزه به ماه عسل برويم...سهراب يك برنامه ي بي نظير ريخته بود...واقعاً مي شد گفت ماه عسل. چون قرار بود يك سفر طولاني داشته باشيم...يك ايران گردي...سهراب براي اين سفر زياد حساب و كتاب كرده بود. حالا حمام بود و من سعي مي كردم چمدانمان را ببندم...به نظر من كل خانه را بايد همراه خودمان مي برديم...چون وسايلي كه به نظر من لازم بودند، خيلي بيش از دو چمدان بودند...آهان بايد موبايل ها را مي گذاشتم شارژ شوند...الان نزديك ظهر بود و ما بعد از ظهر راه مي افتاديم... ولي من فكر مي كردم آماده نيستم و نمي دانم چرا آن همه هول كرده بودم.
رفتم دم در حمام...نمي دانستم شارژر موبايلش را كجا انداخته است...هر چه مي گشتم نبود.ضربه اي به در حمام زدم.
ـ سهراب!
ـ جانم؟
ـ شارژر موبايلت كجاست؟
ـ آهان...موبايلا رو بذار شارژ بشن...
ـ خوب همين كارو مي خوام بكنم...كجا گذاشتيش؟
ـ صبر كن...رو ميز آشپز خونه ست!
ـ ميز آشپز خونه؟
شروع كرد به آواز خواندن...خنده ام گرفت از صدايش...شارژر را پيدا كردم و موبايلش را كنار مال خودم گذاشتم كه شارژ شود...تلفن زنگ زد...نشستم روي مبل...
ـ بله؟
ـ سلام عروس خانم!
ـ سلام فرزانه جون...
ـ خوبي؟
ـ آره...خيلي خوبم...
ـ چه خبر؟
ـ فعلاً هيچي...فقط بعد از ظهر دور وبر 4 راه مي افتيم.
سهراب از حمام بيرون آمد...حوله را تند تند روي سرش عقب و جلو مي كشيد...آمد نشست كنارم...
ـ سهراب كجاست؟
ـ همين جا...(صداي نق زدن سپهر مي آمد.) واي اين سپهره؟ چرا اين قدر عصبانيه؟
ـ مي خواد گوشي رو از دستم بگيره...
ـ نازي...قربونش برم...از طرف من ببوسش!
ـ عجله نكن عزيزم...چشم رو هم بذاري قربون بچه ي خودت مي ري!
ـ هوه...نه فرزانه جون...فكرشم نكن...من اصلاً...
سپهر گريه افتاد...
ـ انگار واقعاً حوصله نداره....
ـ آره....ببين عزيزم...من اينو آرومش كنم...بعداً باز بهت زنگ مي زنم.
ـ باشه...خدافظ.
ـ خدافظ.
گوشي را سر جايش برگرداندم....تكيه دادم.حوله را از روي سرش كنار زد...و رفت كه لباس بپوشد...براي نهار پيتزا درست كرده بودم. به آشپز خانه رفتم. پيتزا را از درون فر بيرون آوردم.دستم داشت مي سوخت...اوه... ظرف داغ را روي زير قابلمه اي چوبي روي ميز گذاشتم...سهراب آمد...لباس سفيدي كه پوشيده بود واقعاً بهش مي آمد...لبخند زد: خوشكل شدم؟
لبخند زدم: خيلي!
احساس امنيت مي كردم وقتي سهراب اين همه آرام بود...فكر كردم: كاش هميشه اين طور بماند! آرام و مهربان...دوست داشتني...دوستدار...اين زندگي در همين هفت روزگذشته شيرين تر از آن بود كه من حسابش را كرده بودم...در عمرم هيچ گاه تا اين حد احساس خوشبختي نكرده بودم!
ـ به چي فكر مي كني؟
ـ هان؟ هيچي؟ بيا نهار...
نشست...سس و بقيه ي مخلفات را آوردم... و بشقاب و نشستم...شروع كرد...يك گاز زد...
ـ اوم...به به...با اين پيتزات مي توني با فست فود سر خيابون رقابت كني! محشره!
ـ نوش جونت!
***
شب بود...جاده تاريك...وسط بيابان...سهراب سه ساعتي پيش خوابش گرفته بود و من حالا رانندگي مي كردم...حالا هم به نظر خواب مي آمد...موسيقي آرامي را گوش مي كردم...زياد به آنچه مي خواند توجه نمي كردم...فقط مي خواستم در سكوت مطلق شب رانندگي نكنم. صبح مي رسيديم لرستان...آبشار زيبايي داشت...قرار بود همه جا برويم...همه جاي ايران...طبق برنامه هاي سهراب به اندازه ي كافي پول داشتيم... و با وجود هديه هاي عروسي، زياد هم مي آورديم! اين خوب بود... قرار بود هرجا دو سه روز بمانيم...يك روز براي استراحت، حمام و خورده كاري ها و مابقي براي تماشا...مي خواستيم همه جا را ببينيم! سهراب كه سرتا پا شور و انرژي بود مرا هم به جنب و جوش در آورده بود...بيدار شد...كش و قوسي به بدنش داد...قيافه اش خواب آلود بود... و من در هر حال مي ستودمش! نگاهش كردم و لبخند زدم. لبخند زد.
ـ عزيزم...ديگه نگه دار جامونو عوض كنيم.
ـ نه هنوز كه چيزي نگذشته...تو بخواب...
ـ نه...پاشو خسته شدي!
راست مي گفت خسته شده بودم...آن هم از همين سه ساعت رانندگي...آخر قبلش هم نخوابيده بودم...وقتي من رانندگي مي كردم سهراب خوابيده بود ولي وقتي او رانندگي مي كرد ، فقط نگاهش مي كردم...دلم نمي آمد بخوابم و او تنها رانندگي كند...ماشين را متوقف كردم...پياده شدم...پياده شد و جايمان را عوض كرديم...كمربند ايمني اش را مي بست...برايش يك چاي ريختم...
ـ مطمئني خوابت نمياد؟
ـ آره عزيزم.
ـ خوب بگير اين چايي رو بخور بعد راه بيافت...
سرش را تكان داد كه چاره اي ندارد جز اطاعت...چاي را گرفت...قند برداشت و چايش را آرام مزمزه كرد...تكيه دادم...به بيابان سياه بيرون نگاه كردم. لرزيدم.
ـ سهراب...كامبيزو كه يادته؟
ـ آره...مي شه يادم بره؟
ـ به نظرت الان كجاست؟
ـ فراد مي گفت زندانه. بعد از اين كه از خونه ي شما فرار كرد، رفته مادرشو آورده پيش فرادينا....بعدم قبل از اين كه پليسا پيداش كنن خود رفته خودشو معرفي كرده...
ـ معرفي كرده؟
به فكر فرو رفتم...پس چه فايده اي داشت كه من به او اجازه داده بودم فرار كند...شايد مادرش...من باعث شده بودم مادر بيچاره ي كموچ از تنهايي در بيايد!
ـ سهراب...
ـ جان سهراب...
ـ اون روز فرار نكرد...يعني نمي دونست كه قراره پليس بياد...من بهش گفتم...من ازش خواستم بره...مَ...
ـ مي دونم...
ـ مي دوني؟
ـ اوهوم...مي دونم...
ـ از كجا؟ كي بهت گفت؟
ـ خودش....
ـ چي؟
ـ يه مدت بعد اون جريان خودش بهم زنگ زد...از زندان زنگ زد...اون روز گفت تو بهش گفتي پليسا تو راهن....
ـ و ديگه...؟
ـ همين...
ـ سهراب...چيو از من قايم مي كني...اون چي گفت؟ تو مي دوني چرا اومده بود نه؟ تو مي دوني چرا با تو اون كارو كرد؟
ـ عزيزم...ميشه در موردش حرف نزنيم...
ـ من حق ندارم بدونم؟
ـ چرا...فقط حرف زدن در موردش برايم خوشايند نيست...در ضمن من بخشيدمش ... شايد كامبيز بهايي بود كه من بايد برات مي پرداختم...من بخشيدمش...مي شه وقتمونو صرف حرف زدن در موردش نكنيم؟
هنوز قانع نشده بودم با اين وجود گفتم:
ـ باشه...باشه...
ليوان خالي را دستم داد...به فكر فرو رفتم.
ـ عزيزم...به چي فكر مي كني...كامبيز مال گذشته است...مال ديروز...من و تو بايد به فكر امروز و فردا باشيم...باشه ؟
ليوان را كنار گذاشتم...سعي كردم انديشه ي كموچ را از ذهنم بيرون كنم. سهراب هنوز منتظر بود....نگاهش كردم...لبخند زد....لبخند زدم و سرم را تكان دادم كه باشه...
روشن كرد كه راه بي افتد.
ـ تو بهتره استراحت كني...بخواب...
كمربندم را بستم....راه افتاد...
ـ سهراب جان....خسته شدي بيدارم كن...باشه؟
ـ چشم...
خيلي خسته بودم...جايم را روي صندلي درست كردم...سهراب راه افتاد...صداي موسيقي را بلندتركرد...مي گفت بدون موسيقي نمي تواند رانندگي كند. سرم را كج كردم طرف سهراب و تماشايش كردم...حواسش به جاده بود...پلك هايم آرام آرام سنگين مي شدند...سرش را چرخاند...لبخند زد... و چشمانش را آرام بست...كه تو بخواب.... و دوباره به جاده نگاه كرد...آن قدر نگاهش كردم كه كم كم چشم هايم از فرط خواب آلودگي بسته شد... و صداي موسيقي آرام و آرام تر... و خواب شيرين و دلچسبي آرام مرا در آغوش كشيد...
چشمانم را به سختي باز كردم...تاريك بود، هنوز صبح نشده بود. روي صندلي ماشين نبودم...جايي خوابيده بودم. روي يك تخت! اطراف را نگاه كردم...در اتاقي تنها بودم...سمت راستم يك پنجره بود كه مي شد آسمان شب را ديد...سمت چپم در اتاق بود...خواستم دست راستم را تكان دهم...نشد...نگاه كردم...يك سرم به دستم وصل بود...آخ سرم چه دردي مي كرد...چشمانم را روي هم فشردم و با انگشتان دست چپم پيشاني دردناكم را لمس كردم...سرم باندپيچي بود...خيلي درد مي كرد...آخ...
ـ بيدار شدي عزيزم؟
چشمانم را گشودم...زن جواني با مقنعه ي سياه و مانتوي سفيد روي من خم شده بود...با تعجب نگاهش كردم.
ـ حالت خوبه؟
فقط نگاهش مي كردم...نمي توانستم هضم كنم...چه شده بود؟با لكنت و آهسته زبانم جنبيد: ـ من كجام؟
ـ اين جا بيمارستانه عزيزم...شما تصادف كرديد....
ـ ما؟
ـ اسمتو به من مي گي؟
ـ اسمم؟
سرم چقدر درد مي كرد!
ـ آره اسمت. اسم من فاطمه است....اسم تو چيه؟ اسمتو يادت هست؟
سرم را محكم گرفتم...چشمانم را بستم...داشتم ديوانه مي شدم...اسمم...آه...من در ماشين بودم...سهراب رانندگي مي كرد...برگشت نگاهم كرد و لبخند زد...با ترس چشمانم را باز كردم...
ـ كو؟كو سهراب؟
ـ سهراب؟
ـ كو؟ سهرابم كو؟ كوسهراب؟سهراب...
ـ آروم باش عزيزم...اسمش سهرابه؟ چه نسبتي باهات داره؟
ـ كجاست؟ كو سهراب؟
ـ به من بگو چه نسبتي باهات داره؟
لبانم را روي هم فشردم...روي پيشاني ام خط افتاده بود حتماً...
ـ شوهرمه...حالش خوبه؟سهرابم خوبه؟
ـ شوهرت؟
ـ مي خوام ببينمش.
ـ الان بايد استراحت كني.
ـ مي خوام ببينمش.
ـ الان دكتر رو صدا مي كنم.
ـ منو مي بريد پيش سهراب يا اون مياد اين جا؟
پرستار نوازشم كرد و از اتاق بيرون رفت...به پنجره نگاه كردم...ستاره اي معلوم نبود...آخ سرم داشت منفجر مي شد...سهراب...
مردي سي و چند ساله دنبال پرستار وارد شد...موهايش قهوه اي بود...از او بدم آمد چون رنگ موهايش مرا ياد كموچ مي انداخت...دكتر نزديك تختم ايستاد...
ـ خوب بيمار من چطوره؟
و پرستار نبض و فشار خون و دماي بدن و همه چيزم را اعلام كرد...دكتر درجه ي سرم را تنظيم كرد و پرسيد: درد كه نداري؟
سرم خيلي درد مي كرد...نفسم سنگين شده بود...
ـ كي مي تونم ببينمش؟...هنوز صبح نشده؟ ساعت چنده؟
ـ شما ديشب تصادف كرديد...الان ساعت سه نيمه شبه...صبح شد و دوباره شب شد.
ـ اگه نمي شه ديدش حداقل بهش بگيد حالم خوبه...الان نگرانمه...
پرستار بيرون رفت...ناگهاني...سريع... و دكتر سعي كرد لبخند بزند...فقط سعي كرد...
ـ چرا ستاره ها معلوم نيست؟
ـ آسمون ابريه...
اوخ...سرم چقدر درد مي كرد...
ـ اگه درد داري مسكن بهت بزنيم!
ـ مواظب سهراب باشين...يه موقع ريه هاش طوري نشن...دنده هاش يه دفعه شكستن...حواستون به نفسش باشه.
ـ ببين...
برگشتم و به دكتر نگاه كردم...
ـ ديشب كه شما تصادف كرديد...وقتي ماموراي امداد رسيدن...ديگه براش دير شده بود...فقط تو رو تونستن نجات بدن...
آب دهانم را به سختي قورت دادم اشك هايم بدون هماهنگي با من راه افتادند...
ـ مي خوام سهرابو ببينم...بهش بگيد بياد پيشم...
ـ اون نمي تونه بياد...
ـ كو سهراب؟ ( فرياد كشيدم) كو سهراب؟
ـ آروم باش...برات خوب نيست...
نمي دانستم چه كنم در عمرم آن همه حيران نشده بودم...نشستم...سوزن سرم در دستم شكست...سرم داشت منفجر مي شد...مهم نبود...مهم نبود...خواستم بلند شوم و كل بيمارستان را زير و رو كنم و جايي ببينم سهراب را كه مثل هميشه به من لبخند مي زند...ولي جلويم را گرفتند...يكي از پرستارها جيغ خفه اي كشيد وقتي دستم را ديد...به زور روي تخت برم گرداندند...هيچ دردي مهم نبود...داشتم ديوانه مي شدم...
ـ ولم كنيد...ولم كنيد...من سهرابو مي خوام...ولم كنيد....
.... براي رها شدن از دستشان آرام شده بودم وديگر دست از سرم برداشته بودند...مي ديدم چگونه با ترحم نگاهم مي كردند... بعد هم از اتاق بيرون رفتند...سوزن سرم را از دستم بيرون كشيدم...روي تخت چمباتمه زدم و با تمام وجود گريه كردم...نمي فهميدم...مگر مي شد...برنامه ي ماه عسل ما بي نظير بود...اوه سهراب...سهراب بي نظير بود...نمي شد هضم كرد كه او ديگر نباشد...رفته باشد...هرچه گريه مي كردم....بلند گريه مي كردم آرام نمي شدم...هرچه گريه مي كردم آرام نمي شدم...روي پهلوي راستم روي تخت خوابيده بودم...هوا روشن شده بود،ديگر ناي هق هق نداشتم...ولي هنوز گريه مي كردم...بالشم خيس خيس بود و هنوز گريه مي كردم...در اتاق باز شد...سرم خيلي درد مي كرد... و هنوز گريه مي كردم...كسي بالاي سرم ايستاد. ملافه را روي سرم كشيدم...
ـ مي دوني الان چقدر ماده ي سمي داره وارد بدنت مي شه...
همان پرستار بود كه بار اول ديده بودمش...دلم مي خواست بگويم گمشو...ولي ناي حرف زدن نداشتم...تا صبح هي آمده بودند سرم وصل كرده بودند به من...هي از حال رفته بودم...هي به هوش آمده بودم و گريه كرده بودم...ملافه را كنار زد و دستش را روي گونه ام گذاشت...
ـ اين طوري فقط داري خودتو عذاب مي دي...يه شماره مي دي تا به خونوادت خبر بديم...
چرخيدم : مي خوام سهرابو ببينم...
ـ تو الان بايد استراحت كني...
ـ كه چي؟ كه چي بشه؟ كه خوب بشم؟تنها؟تنها خوب بشم كه چي بشه...بي سهراب كجا برم؟
ـ مي خواي در موردش حرف بزني؟
دوباره روي پهلوي راستم خوابيدم...چشمانم را بستم و سهراب را تجسم كردم...آب دهانم را قورت دادم...
ـ لنگه نداره...نداشت... كل دنيام ....بود سهراب...
واقعاً درد آور بود كه هنگام حرف زدن در مورد سهراب فعل ها را گذشته به كار ببرم. كنار تخت روي صندلي نشست.
ـ چند وقته عروسي كردين؟
دوباره به سمتش برگشتم.
ـ تورو خدا منو ببرين پيشش...اون الان تنها تر از منه...مي خوام پيشش باشم...
ـ الان نمي شه...تو به اندازه ي كافي حالت خراب هست...بهتره الان نبينيش...
ـ به درك...من به درك...زندگي من الان كجاست...وقتي اون نباشه...من باشم...كه چي؟
ـ سعي خودمو مي كنم...
و بيرون رفت...چند لحظه بعد برگشت و كمكم كرد كه بايستم... و راه بروم...چقدر سخت بود...قبل از بيرون رفتن در شيشه كوچك در خودم را ديدم و حالم از خودم به هم خورد كه من بودم و سهراب نبود...مي ديدم اطرافيان چه با ترحم نگاهم مي كردند ولي مهم نبود...هيچ چيز و هيچ كس مهم نبود...آخ سرم چقدر درد مي كرد...مرا به اتاقي برد...اتاقي در طبقه ي پايين بيمارستان...آنجا تختي بود كه كسي رويش بود و پارچه اي سبز رنگ رويش كشيده بودند...مرا تا كنار تخت برد و ايستاد...برگشتم و نگاهش كردم كه برود...با نگراني نگاهم كرد و از اتاق بيرون رفت...نفسم بالا نمي آمد...به خودم مسلط نبودم...آب دهانم را سعي كردم قورت بدهم...آخ سرم چه دردي مي كرد...لبانم را روي هم فشردم و جرئت به خرج دادم و ملافه ي سبز رنگ را به سختي كنار زدم...عجيب است كه آن لحظه قلبم از كار نيفتاد...
چيزي كه روبرويم بود ، سهراب بود...سهرابي كه نه ديگر طپشي داشت قلبش و نه و نفسي وجودش...سهرابي كه خيلي سرد بود... و فقط جسم بود...رنگش رنگ سفيد و بي جاني بود...صورتش زخمي بود...دست لرزانم را بالا آوردم و صورتش را لمس كردم...خيلي سرد...روي پلك هايش دست كشيدم...دستم را روي سينه اش گذاشتم به اين اميد كه طپش قلب نازنينيش را احساس كنم...ولي خالي بود...انگار سينه اش خالي از قلب بود...
ـ سهراب...بسه ديگه...به اندازه ي كافي ترسونديم...باشه عزيزم؟ كافيه...جون رويا چشماتو باز كن...بذار بيدار بشم از اين كابوس لعنتي...قربونت برم...قلبت كو؟ چرا ديگه نيست؟ چرا چشماتو باز نمي كني كه پرنسس از اين همه نگراني بيرون بياد؟ هان؟ چي شدي يه هو؟
چرا بيدارم نكردي وقتي خوابت گرفت؟هان؟ يعني تموم شد؟ رفتي؟ رفتي؟ بي من؟ دلت اومد؟ آره؟ آره بي معرفت؟ مگه بهم قول ندادي هيچ وقت تنهام نذاري؟ چي شد؟ همين اول راه منو ول كردي و رفتي؟ منو كشوندي تو اين جاده ي لعنتي و ولم كردي و رفتي؟ من تنها كجا برم؟ هان؟ چرا جواب نمي دي؟ مگه تو قول ندادي؟ سهراب...سهرابم...
خم شدم...بوسيدمش ولي انگار لب هايم آن قدر گرم نبود كه دوباره جريان حيات را زير پوستش به راه بياندازد...
ـ سهرابم...فدات بشه رويا...تو رو خدا پاشو... دارم ميميرم...دارم مي ميرم...
پرستار داخل شد...اهميتي ندادم...خودم را روي تن سرد و بي جان سهراب انداختم و با تمام وجود گريه كردم...
ـ چرا نموندي براي من....
... و روي دستان پرستار رها شدم...نه چيزي ديدم و نه صدايي شنيدم...پس كي اين كابوس به آخر مي رسيد؟
** *** **
*؟؟؟
چشمانم را با بي ميلي گشودم....از پنجره ي سمت راستم آسمان پيدا بود. نيمه روشن بود. شايد صبح خيلي زود بود...يا غروب....نه صبح بود...آفتاب هنوز نزده بود ولي مي شد فهميد صبح است...خيسي بالشم خيلي محسوس بود...از اشك هاي من براي سهراب....آه سهراب...سهراب... و دوباره قطره هاي اشك روي گونه ام دويدند...سهراب...آخ سرم چقدر...درد نمي كرد!سرم درد نمي كرد...خيلي برايم عجيب بود...چرا سرم درد نمي كرد...به بالا نگاه كردم...سرمي به دست راستم وصل نبود.حتماً زده بودند به دست چپم.خواستم دست راستم را بالا بياورم و سرم را لمس كنم...دستم نمي آمد...نگاه كردم دستم باندپيچي، نه گچ گرفته شده بود...هوه...چه خبر بود؟ دستم چه شده بود؟ دست چپم را بالا آوردم و پيشاني ام را لمس كردم....خبري از آن باند پيچي قطور دور سرم نبود...فقط بالاي ابرويم يك چسب زده شده بود! كسي در اتاق را باز كرد...با همان دست چپ خيسي گونه ام را پاك كردم. پرستار نزديك شد...اين يكي جديد بود. شايد شيفت قبلي تمام شده بود.
ـ سلام خانم....بيدار شدي...واي دختر نمي بيني سرم به دستته...بيارش پايين...
آمد دستم را گرفت و صاف روي تخت گذاشت.
ـ خوب خانمي اسمت چيه؟
حوصله ي هيچ كس را نداشتم وقتي سهراب را نداشتم. چشمانم را بستم.
ـ واي دختر...تو داري گريه مي كني؟ براي چي؟
فكر كردم چقدر احمق است...من براي چه گريه مي كردم...بي ربط ترين سوالي بود كه تاكنون از من پرسيده شده بود...يعني در آن بيمارستان كسي به اين پرستار جديد نگفته بود من بي سهراب شده ام و اگر تا ابد هم فقط گريه كنم كم است؟
ـ ببين خانمي...حداقل اسمتو به من بگو...وقتي دارم باهات حرف مي زنم كه نمي تونم فقط دختر و خانم و خانمي صدات كنم.
باز هم چيزي نگفتم.
ـ اوه...حالا انگار چي شده...خوبه فقط دستت شكسته...مي دوني تو و اون پسره تو كل بيمارستان شديد معما...اين كه چه نسبتي با هم داريد......اين كه چرا تا حالا كسي دنبالتون نيومده...موبايل جفتتونم كه رمز داره و نتونستيم به خونواده هاتون خبر بديم...ببينم...راستشو بگو...اون پسر كي تو مي شه؟كجا داشتيد مي رفتيد؟ نكنه...
چرا فعل ها را گذشته به كار نمي برد براي سهراب؟چشمانم را با ترديد باز كردم...صدايم آرام بود و از بغض مي لرزيد.
ـ كدوم پسر؟
ـ اوه...كدوم پسر؟ همون كه تو ماشينش بودي و تصادف كرديد...اون هنوز به هوش نيومده كه چيزي بگه.
ـ چي؟
ـ تو چرا اين جوري...
ـ چي؟ كي به هوش نيومده؟ دست من چي شد يهو؟
ـ انگار خيلي گيج مي زني ها؟داري منو هم گيج مي كني. دوساعت پيش يه نفر به آمبولانس زنگ زده كه يه ماشين تصادف كرده...آمبولانس هم رفته سر صحنه...يه كاميون اون جا بوده و ماشين شما كه تو و اون پسر توش بوديد و هر دوتون بي هوش...تو سرت ضربه ي چنداني نديده بود...ولي دستت شكسته...و دو سه تا زخم...اونم كه سرش شكسته و هنوز بيهوشه!راننده كاميونه هم حالش خوبه!
ـ چي؟ اين جا چه خبره؟ مگه سهراب...هنوز...سهراب زنده است؟
ـ سهراب؟ اون پسر؟ معلومه كه زنده است...مي خواستي بميره....
ـ سهراب زنده است؟ سهراب زنده است؟ تو رو خدا بزنيد توي گوش من...منو بيدار كنيد...همين حالا...من بيدارم....بيدارم؟
ـ معلومه كه بيداري ....چون من بيدارم....
ـ اوه خدايا شكرت...خدايا شكرت...خدايا ممنون كه سهرابو هنوز دارم...خانم تورو خدا مطمئنيد سهراب سالمه...الان كجاست؟ الان كجاست؟ منو ببرين پيشش...خانم پرستار منو ببرين پيشش...واي سهراب...تو روخدا منو ببرين پيشش!
....پرستار بعد پرسيدن چند سوال خسته كننده رفت كه با مسوول بخش صحبت كند و بيايند و مرا ببرند پيش سهراب...مگر مي شد...باور نكردني بود...يك معجزه...يعني آنچه من چشيده بودمش فقط يك كابوس بوده...آن هم آن همه واقعي و محسوس؟ هنوز گريه مي كردم...از خوشحالي...براي داشتن سهراب...پرستار برگشت...
ـ فقط يه شماره به من بده تا به خونوادت زنگ بزنم. نگرانتون نشن...
ـ لازم نيست...الان نه....الان فقط بريم پيش سهراب...
سرش را تكان داد...چاره اي نداشت. سرم را در آورد و در سطل انداخت...كمكم كرد بنشينم و بعد بايستم و با تكيه دادن به او راه بروم...زانو هايم قوتي نداشتند ولي اميد كه داشتم!
پشت در اتاقي ايستاد. در را باز كرد. همان جا دم در ايستاد. نه آمد تو و نه مارا تنها گذاشت. در اتاق يك تخت بود و سهراب آرام رويش خوابيده بود. پرستار از دم در تكان نخورد...آب دهانم را قورت دادم...لبانم را روي هم فشردم و به سمتش رفتم...كنار تختش ايستادم...اوه او زنده بود...زنده...با دست چپم روي موهايش دست كشيدم...روي صورتش...بالا و پايين رفتن شكمش را ديدم و نفس راحتي كشيدم كه نفسش سر جايش بود... دستم را روي قلبش گذاشتم...چه لذت بخش بود بعد از آن همه عذاب تپش قلبش را احساس كردن...بدنش گرم بود و قلبش با قوت تمام در سينه مي تپيد...لبم را گاز گرفتم...نه، بيدار بودم...همان طور كه دستم روي قلب پاكش بود شروع كردم. مهم نبود كه آن پرستار آن جا بود و مي شنيد!
ـ عزيزم...فدات بشم...قربون اين صداي قلبت برم كه كل زندگي منه...ناقلا...نبودي ببيني چي كشيدم...باز كن چشماتو تا رويام تعبير بشه...سهراب...خواهش مي كنم... چشماتو باز كن پسر...من دنبال تو نيومدم كه ماه عسلمو كنج يه بيمارستان بگذرونم...هي...چي داري زير اون چشماي بسته؟ باز كن چشماتو...منوببين! ببين ... ببين چقدر دوست دارم... عزيز رويا...بسه ديگه...به اندازه ي كافي ترسونديم...به اندازه ي كافي ترسيدم...بامعرفت...بسه ديگه...الو...با توام...
پلك هايش لرزيد...و چشمانش آرام گشوده شد... و صدايش آرام تر: رويا...
ـ جانم؟
سرگردان بود...
ـ چي شده؟
ـ هيچي...خدا دلش نيومد ما دوتا شبو اون بيرون بگذرونيم...برامون يه سقف جور كرده...
لبخند كمرنگي روي لبانش نشست.
ـ متاسفم رويا.
ـ واي....براي چي؟
ـ ماه عسلمون خراب شد!
ـ كي مي گه خراب شد؟ اين جا فقط خستگي در مي كنيم...بعد راه مي افتيم...چيزي خراب نشده...
دوباره لبخند زد...دستم هنوز روي قلبش بود...دستش را بالا آورد و روي دست من گذاشت.
ـ ممنونم عزيزم.
نمي دانستم بابت چه ممنون است...شايد اين كه گفته بودم چيزي خراب نشده... اين كه فهميده بود هميشه همراهش هستم...هميشه...
ـ سهراب جان...عجله كن...ما نيومديم كه اين جا بمونيم...بايد بريم...اون بيرون يه كشور
منتظر ماست ... و راه طولاني يي كه شروع كرديم رو بايد تا آخرش بريم...حتي با اين سر و دست شكسته!
پايان



رمان رويايي ترين روياي من(13)
رمان رويايي ترين روياي من(13)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۴:۳۰:۴۳ توسط:online موضوع: | نظرات (0)

ميترا حجار سوار بر ترك موتور محمدرضا فروتن


ميترا حجار سوار بر ترك موتور محمدرضا فروتن

محمدرضا فروتن استار دهه هفتاد سينماي ايران امسال با فيلمي با عنوان «دلتنگيهاي عاشقانه» در جشنواره فيلم فجر حضور دارد. فيلمي كه مروري دارد بر بخشهايي از زندگي شهيد منوچهر مُدِق و فروتن هم در اين فيلم نقش اصلي آن يعني نقش شهيد مدق را ايفا مي كند.

بازيگر نقش مقابل فروتن در اين فيلم ميترا حجار بوده و تهيه كنندگي فيلم نيز برعهده محمدرضا شرف الدين است. اين روزها بخشهاي مستندگونه فيلم مورد بازسازي قرار گرفته تا فيلم براي نمايش در جشنواره آماده شود. فيلم داستان فرشته و منوچهر است كه به هنگام بازگشت از ماه عسل متوجه حمله نيروهاي عراقي به ايران شده و زندگي عاشقانه‌شان دستخوش تغييراتي مي‌شود.

فهرست عوامل اصلي اين پروژه عبارت است از:

نويسنده و كارگردان: رضا اعظميان، مدير فيلمبرداري: نادر معصومي، مدير صدابرداري: حسين بشاش، طراح صحنه: مجيد ليلاجي، طراح لباس: ژاله زكي زاده، طراح گريم: محمد رضا قومي، برنامه ريز و دستيار كارگردان: داوود بابايي، مدير توليد: رحمت عبدا... زاده، جانشين توليد: محمد حسين شرف الدين، مدير تداركات: سجاد نوري، عكس: حبيب مجيدي. بازيگران: محمد رضا فروتن- ميترا حجار- رويا تيموريان- شاهرخ فروتنيان- سيامك اطلسي- مريم كاوياني- شيوا خنياگر، تهيه‌كننده: محمد رضا شرف‌الدين

پايان 



ميترا حجار سوار بر ترك موتور محمدرضا فروتن
ميترا حجار سوار بر ترك موتور محمدرضا فروتن
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۴:۳۰:۴۳ توسط:online موضوع: | نظرات (0)

گلشيفته فراهاني در نقش زن روسپي افغان


گلشيفته فراهاني در نقش زن روسپي افغان

سنگ صبور عنوان فيلمي با ژانر درام و جنگ كه در سال ۲۰۱۲ ساخته شده‌است. كارگردان اين فيلم عتيق رحيمي، نويسنده و كارگردان افغانستاني-فرانسوي، است. گلشيفته فراهاني و حميد جاودان از بازيگران اين فيلم هستند. گلشيفته فراهاني نقش يك زن افغان كه پرستاري شوهرش را بعهده دارد بازي مي‌كند.

سنگ صبور روايت زني افغان است كه پرستار شوهر معولش مي‌باشد. شوهر اين زن كه به گفته خودش يك مجاهد بوده در دعوايي ميان همرزمانش زخمي شده و پرستارش زنش است، زني با يك مرد در آستانه مرگ و دو كودك، در مكاني نامعلوم از افغانستان و در ميان جنگ و خون. صداي ملاي مسجد كه مردم را به جهاد مي‌خواند. ملايي كه به زن دستور دعا خواندن براي شوهرش را داده و گفته‌است كه شوهرت بعد دو هفته خوب مي شود، اما اكنون ۱۶ روز مي‌گذرد و مرد همچنان مرده‌يي با چشمان باز است، نگهداري از فرزندان و ادامه خريد دارو براي درمان شوهرش باعث مي شود كه او براي تامين نيازهاي زندگي اش به كار فحشا رو بياورد و ...

جهت مشاهده جزئيات بيشتر در مورد اين فيلم كليك كنيد....



گلشيفته فراهاني در نقش زن روسپي افغان
گلشيفته فراهاني در نقش زن روسپي افغان
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۴:۳۰:۴۳ توسط:online موضوع: | نظرات (0)

نيما-2


نيما-2

هوا هنوز كامل روشن نشده بود كه از خواب بيدار شدم اينقدر خسته بودم كه نفهميدم كي خوابم برد .
گرمكن ورزشيمو انداختم رو سرم و به سمت دستشويي ته حياط رفتم
اخ كه چه سرد بود هوا داشتم يخ ميكردم . سريع كارمو كردم و دوييدم تو اتاقم.
بايد قبل از بيدار شدن عموم ميرفتم .اما بهتر بود يه دوش ميگرفتم ناسلامتي قرار بود برم مصاحبه .
جلدي حوله و مسواكمو برداشتم دوييدم سمت حموم كه كنار دستشويي بود از بس هوا يخ بود بي توجه در حموم و باز كردم و رفتم تو كه يهو ديدم مهرداد لخت داره خودشوميشوره تا منو ديد دستشو گرفت جلوش و داد زد منم از ترس چشامو بستم و شروع كردم به جيغ زدن نفهميدم چطور اومدم بيرون .از خجالت اب شدم
اخه نيماي خر حواست كجا بود چرا يهو پريدي تو حموم تو كه ميدوني معمولا مهرداد صبحاي زود ميره حموم واي خدا حالا چه فكرا كه پيش خودش نميكنه .

حوله و مسواكمم جا گذاشتم اااه. اصلا بيخيال حموم بهتره تا نيومده بيرون برم.
در اتاقمو قفل كردم كه كسي سر زده وارد نشه . لباسامو بيرون اوردم بانداژايي كه خريده بودم برداشتمو مشغول مخفي كردن برامدگي هاي بدنم شدم .
تا ميتونستم سفت بستم تا صاف صاف بشه . پيرهن ركابي مردونه اي پوشيدم تا بانداژا معلوم نشه بعد پوليورو شلوار جين مردونه اي كه خريده بودمو پوشيدم با اين لباس ضخيم و گشاد خيالم راحت بود .
حالا نوبت كلاه گيسم يود با دقت موهامو بستم و كلاه و روسرم گذاشتم .يه نگاه به خودم انداختم هيچ نشوني از نيماي قبل نبود . سريع مانتو و شالمو پوشيدم مداركمو گذاشتم تو كيفمو چند تا از كاراي نقاشي چهرمو برداشتم سريع از اتاقم زدم بيرون تا اومدم در و باز كنم يكي از پشت سر كيفمو گرفت و گفت: كله سحري كجا تشريف ميبرين؟
با اكراه برگشتم رومنميشد تو صورتش نگاه كنم .
سر به زير گفتم س..سس..سلام .
مهراد با لحن شوخي گفت: عليكه سلام .خانوم خانوما ميگم صبح به اين زودي كجا ميري؟
وقتي لحن اروم و شوخشو شنيدم خيالم يه كم راحت شد و گفتم : دارم ميرم مصاحبه دعا كن قبول شم .
مهردادگفت:ااا با اون دست گلي كه چند دقيقه پيش به اب داري توقع دعا هم داري؟ خيلي پرويي بچه . يه عذر خواهي...يه چيزي .
با دلخوري گفتم: تقصير من نبود بخدا از بس هوا سرد بود بي توجه پريدم تو حموم.
مهرداد با سوظن نگاهي بهم انداخت وگفت :عجب..يعني صداي ابم نشنيدي؟
سرم بالا اوردمو با چشاي گشاد شدهاز ترس به صورت مردونه و جذابش زل زدمو گفتم :نه به خدا مهرداد .باور كن .اصلا متوجه نشدم.
مهرداد كه از قيافم خندش گرفته بود گفت:چيه حالا ؟ چرا قيافت عين بچه ترسو ها شده . نخواستم كه اعدامت كنم . اين بارو ميبخشمت اما دفعه ديگه خواستي بري حموم اول در بزن بعد برو تو .حالام برو به كارت برس .
با خوشحالي چشمي گفتم و در خونه رو باز كردم دستي تكون دادم و گفتم از عمو هم خداحافظي كن بگو كار داشتم .
مهرداد هم دستي تكون دادو گفت: نيستش ديشب رفت حاج خانومو بياره خودشم موندگار شد برو به سلامت...
صلواتي فرستادمو اولين قدمو تو جاده پر پيچ وخمي كه انتخاب كرده بودم گذاشتم.
تو واحد مرتب دعا ميخوندم بد جوري دلم شور ميزد .
يك ساعت بعد جلوي خونه اي بودم كه ادرسش تو روزنامه بود .
خونه نبود كه قصر بود . در بزرگ يشمي با ميله هاي طلايي بين ديوار خودنمايي ميكرد .گلاي پيچك سر تا سر ديوار خونه باغ و گرفته بود . اطراف و نگاه كردم پرنده پر نميزد .سريع تو كنج ديوار قايم شدم و شال و مانتو همو در اوردم گذاشتم تو كوله پشتيم .كلاه گيسمو مرتب كردم .
هواي خنك پاييزي صورتمو نوازش ميداد . يه نفس عميق كشيدم اروم زنگ خونه رو كه تصويري هم بود زدم.
منتظر موندم تا اينكه بعد از چند دقيقه صداي خشن مردونه اي گفت: بفرماييد.
نزديك بود خودمو ببازم . اما به خودم گفتم نترس كمي صدامو كلفت كردم :
ببخشيد ,بخاطر اگهي توي روزنامه مزاحمتون شدم .
بي كلامي در گشوده شد . با احتياط در سنگين اهني روبه عقب هل دادم . يه لحظه از زيبايي اونجا نفسم بند اومد .
بيد هاي مجنون دوطرف جاده سنگفرش شده قهوه اي تا كنار ساختمان زرد رنگ اخرايي كه بي شباهت به قصر هاي زيباي يوناني نبود ادامه داشت.
محوطه اطراف چمن هاي مخملي سبز رنگ احاطه كرده و بوته هاي بنفشه و گلايي كه حتي تو عمرم نديده بودم گوشه وكنار باغ به شكلاي زيبايي زينت بخش باغ بود . به ارومي قدم روي سنگفرش گذاشتم و به جلو پيش رفتم . حوض بزرگي به شكل ابگير جلوي ساختمان بود كه وسط ان پيكر خداي جنگ يونان سوار بر ارابه اي كه دو اسب ان را به طرز جالبي ميكشيد قرار داشت .
چه خونه عجيبي ...معلوم بود كه صاحب خونه عاشق ودلباخته فرهنگ يونان بود .اخه يه شعرم به زبون يوناني با ترجمه فارسي به صورت كتيبه رو ستوني كه مجسمه روش قرار داشت نوشته شده بود .


من تورا مي شناسم از تيغه هراس انگيز شمشيرت
من تورا مي شناسم از چشمانت
كه جهان را شتابناك نگاه مي كند
بر خواسته از استخوان ها
يك اثر مقدس يوناني
وشجاع چون باستانيان
درود بر آزادي،درود
آنجا كه شما زندگي مي كنيد
با دردي جانگاه در وجودتان
در انتظار آوايي هستيد
كه شمارا بخواند((دوباره برخيزيد))
آن روز دير زماني بود كه به تاخير افتاده بود
گويي كفن شده بود
زيرا ترس مارا وحشت زده
وبندگي كمرمان را خم كرده بود...
شما كه از غم و غصه تحقير شده بوديد
سرتان را به زير انداختيد
مثل فقيران از در گاه رانده
مثل كساني كه زندگيشان سراسر مصيبت است
آري،اماامروز هر پسر يوناني
با قدرت وپايداري تزلزل ناپذير مي جنگد
بدون خستگي در جستجو
مرگ يا پيروزي


"ديونيسيوس سولوموس،شاعر مشهور يوناني"
واي خدا گلاي نيلوفر طبيعي رو ابگير شناور بودن باورم نميشد چطور اين گلو رو تو اين فصل سال پرورش داده بودند. هميشه ارزوم بود اين گل مرداب و از نزديك ببينم .
اينقدر غرق تماشاي اطراف بودم كه يادم رفت واسه چه كاري اونجا بودم.
تو عالم رويا بودم كه صداي خرناسي از پشت سرم شنيدم . برگشتم از ترس قلبم اومد تو دهنم اين ديگه چي بود .

يه سگ سياه كه قدش تا زير گردنم ميرسيد داشت بهم نزديك ميشد .
نفهميدم چطور فرار كردم فقط يادمه سگه با صداي وحشتناكي پارس ميكرد و دنبالم ميومد اخرشم با يه خيز خودشو به من رسوند و كيفمو به دندوناي درشتش گرفت وكشيد .
ميخواستم جيغ بزنم اما نه بايد عين يه مرد رفتار ميكردم . كيفمو ول كردم و دوباره دوييدم كه باز دنبالم اومد از پشت پريد روم خداي من مرگ و جلو چشمم ديدم.
دستمو سپر صورتم كردم .درد بدي تو دستم پيچيد ديگه نتونستم تحمل كنم با همه وجودم دادي زدم با همه قدرت پاهامو تو سينه جمع كردم با لگد محكمي سگ و از روم كنار زدم اما هنوز دستم لاي دندوناي تيزش بود كه صداي سوتي اومد و سگ دست منو رها كردو به سمت ديگه اي رفت . رو زمين اقتاده بودم كيفم يه طرف ديگه....استين لباسم پاره و از جاي دندوناي سگه وحشي خون مي اومد.

مردي با شتاب به سمتم اومد و كمك كرد از زمين بلند شم . بعد با لحن پر اضطرابي گفت: حالتون خوبه اقا ؟
نگاه پر تمسخري به قيافه مرد كه معلوم بود از خدمتكاراي اونجاست انداختمو گفتم : اگه اين دست اش و لاش و در نظر نگيريم اره خوبم.
مرد كيفمو از زمين برداشت و گفت : واقعا متاسفام اما تازي تا حالا به هيچ مردي حمله نكرده بود .
با اين حرف مرد قلبم تند زد . منظورش چي بود كه به هچ مردي ؟ يعني به زنا حمله ميكرد؟
با لكنته زبون گفتم: چچطور مگه؟ .
خواست جواب سوالمو بده كه دستا ش از بازو هام شل شد و ايستاد .
مسير نگاهشوگرفتموديدم پيرمردي با چهره عبوس بالاي پله هاي عمارت ايستاده وما رو تماشا ميكنه .
پيرمرد با صداي سردي گفت: احمد برو تازي رو ببند .غذاشو هم بده من ايشون و راهنمايي ميكنم .
مرد بلافاصله كيفمو رو شونم گذاشت ورفت و من به سختي از پله ها بالا رفتم . پيرمرد جلوتر ازمن به سمت در بزرگ سفيد رنگ با نقشهاي طلايي رفت وان را باز كرد من هم پشت سرش وارد شدم.
از عظمت اونجا دردمو از ياد بردم خدايا اين ادم چه كاره بود كه همچين قصر باشكوهي واسه خودش ساخته يود .
زمين از سنگ مرمر سفيد پوشيده براق و خيره كننده بود . قاليچه هاي ابريشمي قرمز ميون اون سفيدي جلويي خاص داشت .
تمام پله ها و نردهاشم از همون جنس به زيبايي تراش خورده بودند.
عمارت به حالت گرد بود .ستون هايي به شكل مجسمه نيمه عريان مرد سنگيني عمارت رو به دوش ميكشيدند .
ظروف قديمي و تابلوهاي زيبا درگوشه وكنار سالن به چشم ميخورد .
با سرفه پيرمرد به خودم اومدم .
_اگه اجازه ميفرماييد زخم دستتون و پانسمان كنم اقا پسر خونتون داره زمين و كثيف ميكنه.
از نيش كلام پيرمرد لجم گرفت انگار نه انگار كه سگ وحشيشون اين بلا رو سر من اورده بود.
حيف كه نميتونستم جوابشو بدم وگرنه بد حال اين عصا قورت داده روميگرفتم.
با اكراه باند و ازش گرفتم و گفتم: ممنون خودم انجام ميدم.
بيتفاوت از كنارم گذشت و گفت از اين طرف بيايد.
همونطور كه به سختي دستمال و رو زخمم ميبستم دنبالش رفتم .
در اتاقي رو باز كرد كه به همون زيبايي سالن تزيين شده بود .
پيرمرد با لحن قبليش گفت: همينجا منتظر باشيد تا نوبتتون بشه.شما اخرين نفر هستيد.
گفتم:مگه كس ديگه اي هم هست؟
پيرمرد با دست به انتهاي اتاق اشاه كرد .
اي داد بيداد ده بيست نفر كلافه و منتظر ايستاده بودند .
منو بگو كه فكر كردم اولين نفرم . پس از من زرنگ ترم بود .

ترجيح دادم نزديك نرم از همون فاصله زير نظرشون گرفتم .
اكثرشون كت وشلواري بودن چند تايي هم مثل من تيپ اسپرت پوشيده بودند .
گوشه اي نشستم و چشم به اطراف دوختم .بايد همه زواياي اين عمارت رو به خاطر مي سپوردم شايد ديگه هيچ وقت همچين جايي رو تو زندگيم نميديدم.
سفالينه هاي قديمي كه من فقط تو كتاباي هنرم ديده بودم تو كمد بزرگ شيشه اي گوشه از اتاق خودنمايي ميكرد بي توجه به ديگران بلند شدم و مقابلش ايستادم .
اونقدر زيبا روي سفالينه ها كنده كاري شده بود كه دلم ميخواست از نزديك لمسشون كنم . اما حصار شيشه اي مانع اين كار بود . نميدونم چقدر گذشت كه حضور پيرمرد و كنارم حس كردم .
_نوبت شماست اقا از اين طرف
دل از اون اشيا قديمي زيبا كندم و دنيال پيرمرد عبوس راه افتادم .
از پله هاي مرمر بالا رفتيم وارد راه رويي شديم كه از همون قاليچه ها توش پهن بود .
مقابل در بزرگ سفيدي ايستاد و گفت: بفرماييد اقا منتظر شما هستند.
كيفمو رو كولم جابجا كردمو دستي به كلاه موييم كشيدم با اضطراب به ارومي وارد شدم .
مثل رويا ميمونست همه اشيا اتاق تركيبي از رنگ سفيد و طلايي بود. ميز ,مبلمان ,پرده ها و حتي فرش روي زمين .
صداي خشك و رسمي گفت: بيايد نزديك تر .
به جانب صدا برگشتم .
مردي حدودا سي ساله با پوست برنز وابروان كشيده مشكي به رنگ موهاي لختش كه مدل رپ رو پيشوني بلندش ريخته بود با چشماني درشت قهوه اي اما سرد و بي روح و بيني كشيده ولب هاي برجسته پوشيده در كت و شلوار سفيد فرو رفته در مبلي به همان رنگ نظاره گر من بود .
احساس كردم مسخ شدم . به سختي به سمتش رفتم و در مقابلش كنار مبل سفيد رنگ ايستادم و اهسته سلام كردم.
باهمون لحن جوابمو داد و گفت : بهداد هستم
منم گفتم: وحداني هستم
با نگاه سردش وراندازم كرد و گفت :لطفا بشينيد.

كمي صدامو كلفت كردمو گفتم: ميترسم مبلتون كثيف شه اخه و اشاره اي به لباسامو دستمال خوني روي دستم كردم .
باز نگاهي به سر تا پايم انداخت و گفت: نميخواد نگران مبلمان باشيد . در جريان اتفاقي كه واستون افتاد هستم . بفرماييد.
همونطور كه رو مبل نشستم تو دلم گفتم چه متكبر نه يه عذر خواهي نه چيزي.نوكراشم به خودش رفتن .
_روزمه تون رو بديد ببينم.
سريع مدارك شناسايي و مدرك ليسانسمو بيرون اوردم ومقابلش گرفتم.
_بفرماييد
اونا رو ازم گرفت ومشغول برسي شد .
همونطور كه سرش پايين بود متوجه اخمي كه بين ابروهاش پديد اومده بود شدم . سرشو اورد بالا و با نگاه خشني بهم گفت:
اقاي محترم منو دست انداختين .
با اضطراب گفتم چطور مگه؟
همونطور كه پروندمو انداخت رو ميز از رو مبل بلند شد و گفت: چشماتون سالمه؟
با تعجب گفتم :اره چطور؟
كلافه دستي تو موهاش كشيدو گفت: نه نيست .اگه سالم بود ميديدن كه تو اگهي ما نوشته ليسانس روانشناسي نه نقاشي
مقابلش ايستادم تا زير گردنش ميرسيدم با همون لحن خودش گفتم : اتفاقا ديدم چه مدركي ميخواين اما گفتم شانسمو امتحان كنم لازم نيست كه حتما مدرك روانشناسي داشته باشي كه بفهمي يه بچه از زندگي چي ميخواد يا بايد چه طور يه بچه رو درست تربيت كرد. تو اين كار فقط تجربه لازمه كه اونم من دارم .
بهداد از ديدن حالت من لبخند تمسخر اميزي زد و دوباره رو مبل نشست .
پيپ سفيد ي از جيب كتش بيرون اورد روشن كرد .
من كه غرورمو له شده ميديدم مداركمو از رو ميز با خشونت برداشتم خواستم كيفمو بردارم برم
كه صداشوشنيدم : تو به عنوان يه مرد از بچه ها چي ميدوني كه اينقدر با اطمينان حرف ميزني؟
كمي اروم شدم نفس عميقي كشيدمو گفتم : يه بچه خواسته زيادي از اين زندگي نداره فقط يه نفرو ميخواد كه با همه وجود بهش محبت كنه و باعث شادي كودكانش بشه.
چيزي نگفت ساكت در حالي كه داشت پيپشو ميكشيد گفت:خوب حالا تو چطور ميخواي باعث شادي اون بشي؟
نميدونستم چي بايد بگم . مكثي كردمو گفتم: من تو اين عمر كوتاهي كه از خدا گرفتم تجربه هاي زيادي بدست اوردم كه با زبون نميشه اونا رو ابراز كرد .
درسته كه من رشته ام نقاشيه اما ميدونم كه با استفاده از دنياي پر نقش ونگار نقاشي ميتونم دنياي شادي واسهفرزندتون بسازم . من حتي تو زمينه موسيقي هم سررشته دارم كتاباي روانشناي رو هم اگه لازم باشه مطالعه ميكنم تا بتونم بيشتر به شما كمك كنم .
بهداد دود پيپشو به صورت حلقه اي به اسمون داد وگفت: هدفت از انتخاب اين شغل چيه؟
بايد راستشو ميگفتم : من وقتي 6 سالم بود پدر و مادرمو تو زلزله رودبار از دست دادم .سرپرستي منو عموم به عهده گرفت .
از اونوقت تا به الان سعي كردم رو پاي خودم بايستم و زير دين كسي نمونم .
الانم بخاطر اينكه ميخوام مستقل بشم و شغلي هم مرتبط با رشتم پيدا نكردم اينجا اومدم .
بهداد دستشوبه سمتم دراز كرد خواست دوباره مداركمو بينه.
مدارك و دادم بهش.
با صداي بلند گفت: اقاي نيما وحداني معدلت چند بوده؟
با افتخار گفتم : 19
مرد سري به نشانه تعجب تكان دادو گفت: بچه درسخوني هم بودي .
ديدم ارشيو تو دستت بود كاراتو اوردي؟
با خوشحالي گفتم بله.. ميخوايد ببينيد ؟
باز سرشو تكون داد .
با عجله كيف ارشيوم رو مقابلش باز كردم به قيافش نگاه كردم موج تحسين تو چشماش ديده ميشد اما چيزي نميگفت.
با دقت داشت به پرتره هايي كه از مجسمه ها وچند منظره از دريا و جنگل زده بودم نگاه ميكرد .
وقتي تموم شد گفت به تقدير اعتقاد داري؟
كمي مكث كردم نميدونستم چه منظوري داره ؟ گفتم اره من خودمو مدتهاست به دست تقدير سپردم .
همون طور كه نشسته بود دو تا دستشو بهم زد تو يه چشم بهم زدن پيرمرد عبوس ظاهر شد . رو كرد به منو گفت: با ادوارد برو پيش ماني ببينم پسرم تقديرتو چطور ورق ميزنه .
از خوشحالي قند تودلم اب شد اين حرف يعني كه منو قبول كرده بود .
از بين نقاشي هام پرتره اي كه از مجسمه يوناني زده بودمو برداشت وگفت اينوواسه كلكسيونم لازم دارم .
با اينكه خيلي اون پرتره رو دوست داشتم گفتم قابل شما رو نداره اگه دوست داريد تمام پرتره ها رو براريد .
با سردي گفت : نه همين كافيه وبه سمت كمد شيشه اي رفت كه از سفالينه و مجسمه پر بود .
وسايلمو جمع كردم خداحافظي گفتم و همراه ادوارد به سمت اتاق ماني راه افتادم .



نيما-2
نيما-2
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۴:۳۰:۴۳ توسط:online موضوع: | نظرات (0)

عكس هاي فيلم سينمايي دهليز


عكس هاي فيلم سينمايي دهليز

فيلم سينمايي دهليز ويژه سي و يكمين جشنواره فيلم فجر – بهمن ۹۱ – با هنرمندي هانيه توسلي و رضا عطاران

هانيه توسلي,جديدترين عكس هانيه توسلي در فيلم دهليز بهمن ۹۱



عكس هاي فيلم سينمايي دهليز
عكس هاي فيلم سينمايي دهليز
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۴:۳۰:۴۳ توسط:online موضوع: | نظرات (0)

هدفون بیتس (Solo HD)
ست کامل طراحی ناخن
کارتون آقای نجار و وروجک
آموزش HTML و CSS