رمان رويايي ترين روياي من(13)
1/12/91
سهراب پشت سر من بود. از همان اول كه آمده بودند تا به حال هنوز به چشمان سهراب نگاه نكرده بودم. هنوز صورتش را جز چند نگاه گذرا نديده بودم...چون مي ترسيدم با ديدن چهره و چشمانش از خود بي خود شوم و تمام اندوه اين مدت بي خبري را با تمام وجود فرياد كنم. حتي آن موقع كه سيني چاي را مقابلش گرفتم هم نگاهش نكردم...حالا به سمت اتاقم مي رفتم و او پشت سرم بود. جلوي در اتاق ايستادم. در را باز كردم. و ايستادم...وارد شد بدون آنكه بگويد اول من بروم!
در اتاق را بستم. پشت در ايستادم. وسط اتاق رو به من ايستاد.شلوار مشكي پارچه اي پوشيده بود ، پيراهن سفيد و يكي از آن كاپشن هاي قشنگي كه تازه مد شده بود!دستانش درون جيب شلوارش، پاها به اندازه عرض شانه باز...با لبخند ايستاده بود...فكر كردم: لبخند رويايي و بي نظيرش كه هنوز همان است!
حالا نوبت چشمانش بود...با همان جسارت پيشين...با همان برق خاص و عجيب...لبخند نزدم...فقط نگاهش كردم...آب دهانم را قورت دادم. دستش را از جيبش بيرون آورد...با مسخرگي پشت سرش را خاراند. و چهره اش را با حركت ابرو و دهان بامزه كرد...كه حوصله اش سر رفته...خنده ام نمي آمد...
ـ ببينم...تا كي بايد اين جوري بايستيم؟
ـ مي توني بشيني!
ـ هه...
در اتاق چرخيد...اطراف را كاويد...
ـ اتاق قشنگي داري!
ـ شماها فقط همين جمله رو بلدين؟
ـ ماها؟كيا؟
ـ شما پسرا.
ـ آهان...اميد خان هم همين جمله رو گفتن؟
ـ اوهوم.
ـ من اين جا مي شينم...
كنار پنجره روي صندلي نشست. نمي دانستم خوشحال باشم يا ناراحت...نمي دانستم از دستش خوشحال باشم يا ناراحت...صندلي را وسط اتاق كشيدم...او لبخند مي زد...من هنوز لبخند نزده بودم...نمي دانستم بايد چه كنم.نفسم را بيرون دادم : خوب...
ـ چيه انگار حوصله نداري!
جلوي بغضم را گرفته بودم كه نتركد... لبانم را روي هم فشردم...
ـ حالت ؟
ـ حالم؟ خوب...توپ...ببين راحت نفس مي كشم... و نفس عميقي كشيد.
ـ خوبه...
ـ واي محض رضاي خدا اين قدر بي روح نباش...اَ ...يه خورده هيجان داشته باش...سه ساله همديگه رو نديديما...توقع استقبال گرم تري داشتم.
فكر كردم: كجا بودي كه نبودي؟ و پرسيدم: چي كارا كردي، تو اين سه سال ؟
مثل بچه اي كه خاطره ي روز شيرينش را بازگويد با هيجان و با تغيير حالات دست و صورت در هر جمله اي شروع كرد: مي دوني...از اون جا كه من پسر خيلي خوبيم دانشگاه قبول شدم...رفتم دانشگاه...بعد خيلي خوشحال و خندان فوق ديپلم به دست اومدم(اين قسمت را همان طوركه نشسته بود عملي نشان داد.)...دوسالش رفت! بعدش...راستي دلمم تنگ شده بود خيلي برات! بعد كه برگشتم مستقيم اومدم سراغ بابات...خوب؟
ـ خوب!
ـ باباتم پارتي بازي كرد برام( بهش اخم كردم.) و من شدم حسابدار آقاي كمالي!بعد بابامينا كه خونه رو عوض كردن ما خونه قبلي رو خراب كرديم و حالا داريم جاش يه سه طبقه ميسازيم...من و بابا...بيشتر بابا...خيلي كمتر من!
لبخند زد...به زور لبخند زدم... و گفتم:
ـ و حالام شد سه سال؟
ـ هوم....
ـ سه سال...سه سال.....سه سال زياد نيست واسه بي خبري؟
نگاهم پر از سوال بود....سوالات بي جواب....
ـ رويا چي مي خواي بگي؟
ـ هيچي...مهم نيست.....
ـ نه....صبر كن.... ببين مگه خود تو نمي گفتي برم تا وقتش....رفتم تا وقتش....به حرف خودت گوش دادم....
فكر كردم : حالا من يه چيزي گفتم....تو چرا گوش دادي....اين را نگفتم ولي گفتم: كاش وقتي دفعه ي آخر زنگ زدي مي گفتي كه دفعه ي آخره كه ....كه......كه من همش فكر نكنم كه واي خدايا چي شد يهو سهراب!
ـ من فكر مي كردم .... آره اصلاً من مقصرم....
آمدم بگويم كه من دنبال مقصر نيستم ولي سهراب ادامه داد.
ـ هميشه من مقصرم....اصلا ً من از همون اول راه اشتباه كردم!
فكر كردم: اِ؟ اشتباه كردي؟
بلند شدم به سمت در اتاق رفتم....در را باز كردم و گفتم: پس تا اين اشتباه بزرگ تر نشده تمومش كن....
دستانش را مشت كرد....نفسش را بيرون داد....به سمت در آمد . در را بست و شروع كرد: منظورم روشمه....درست ترين كاري كه من تو عمرم كردم اينه كه الان اين جام....
چيزي نگفتم....
ـ من اين كارو كردم چون لازم بود....خوب؟ فكر كن اگه من و تو ...تو اين سه سال هميشه با هم حرف مي زديم و هم ديگه رو مي ديديم....اون وقت بعد سه سال من تازه مي يومدم كه زندگيمونو شروع كنيم....مسخره مي شد اين طور نيست؟....اون زندگي به قشنگي ايني كه قراره حالا داشته باشيم نمي شد....
فكر كردم مي شود حق با سهراب باشد....ولي باز هم معتقد بودم او خيلي زياده روي كرده. به زمين نگاه كردم و گفتم : بيا در مورد يه چيز ديگه حرف بزنيم....
ـ آره...باشه...
و رفت و دوباره كنار پنجره نشست. من هم روي صندلي كنار ميزم نشستم...كمي طول كشيد كه كسي شروع كند... و سهراب شروع كرد: خوب...تو، اين سه سال چي كار كردي؟
آب دهانم را قورت دادم... و به چشمانش نگاه كردم...
ـ من؟رفتم دوم دبيرستان...رفتم سوم دبيرستان...رفتم پيش دانشگاهي...كنكور دادم...قبول شدم ولي نه اوني رو كه مي خواستم.... و امسال باز كنكور مي دم...شد كل سه سالم....
ابروهايش را بالا انداخت: اوه....چه سه سالي...
متفكرانه از پنجره به بيرون نگاه كرد.... بلند شد و طول اتاقم را پيمود....پشتش به من بود و رويش به تختم و عكس هاي روي ديوار....برگشت....نگاهش پر از احساس بود : و به ستاره ها نگاه كردي....
ـ بله....هرشب....هرشب....
ـ هر شب....
ـ هر شب ، حتي شبايي كه آسمون ابري بود.... چون تو يه جايي زير همون آسمون بودي....اگه اين آسمون نبود ، چه سخت بود....اين سه سال...
ـ معذرت مي خوام رويا....
چيزي در اعماق نگاهش مرا لرزاند....
ـ معذرت؟ گفتم كه اون بحثو ادامه نده...
سرش را به نشانه ي تاييد تكان داد.... لبه ي تخت نشست و لبخند زد....لبخند زدم....او بي نظير بود....لبخندش پر رنگ تر شد.... و گفت : مي دوني ياد اون روزا افتادم....خنده دارن نه؟
لبخند زدم: شايد.....خنده دار....
دستي به موهايش كشيد : آخ كه چقدر منتظر اين لحظه بودم....
به قفسه ي كتاب ها نگاه كردم....و به زمين...سهراب دراز كشيد روي تختم....نگاهم به سمتش چرخيد....به سقف خيره شده بود ....
ـ راحت باش!
خنديد: مال اتاقِ توِ....خيلي صميميه!
ـ واقعاً ؟ رضا مي گه اتاقم مسخره است....مي گه هر كي ببينه مي فهمه من ديوونم....
ـ اگه ديوونگي اينه ، خوش به حال ديوونه ها...
نشست...نفسش را بيرون داد....دستانش ستون قرار داد و سرش را عقب برد....برق خاصي داشت چشمانش.... و لبخندي زيركانه روي لبش بود.... سرش را صاف كرد....زل زد در چشمانم....چشمانش را تنگ كرده بود و برقي كه مي زد چشمانش، ته دلم را لرزاند...
ـ مي دوني به چي فكر مي كردم؟
نمي دانم چرا احساس كردم به چيز چندان خوبي فكر نمي كند...از اين رو با ترديد پرسيدم: نه به چي؟
ـ اين كه كمالي بفهمه ، اخراجم مي كنه....
نفس راحتي كشيدم....خنديدم....
ـ نه بابا از اون آدما نيست....
ـ راستي پسرش....چه جوري بود؟
ـ چه جوري؟ از تو خيلي پول دار تر بود....
ـ اِ؟ پس چرا بهش بله نگفتي؟
ـ دلم به حال تو سوخت....تازه هنوز دير نشده...اگه با تو به تفاهم نرسم....
خنديد....پرسيدم: ترانه چرا نيومد؟ فكر مي كردم بعد اين همه نبودن، حداقل امشبو بياد....
ـ ترانه؟ نبود.... خونه نبود....دانشگاهه....
ـ اوه...
سهراب به فكر فرو رفت... و چند لحظه به سكوت گذشت...
ـ مي دوني رويا....اون روز كه فهميدم پسر كمالي قراره بياد خاستگاريت، داشتم ديوونه مي شدم.... نزديك بود سكته كنم...
به دور دست خيره شدم...ياد آن روز افتادم و گفتم: منم...
ـ توهم؟
ـ آره...
ـ ولي حالا خيلي خوشحالم....تو چطور...
سرم را بالا آوردم و نگاهش كردم...فهميد كه من هم خوشحالم...
ـ نمي دوني من چه نقشه ها و برنامه هايي كه نريختم....
ـ براي؟
ـ آينده...آينده ي مشترك من و تو...قول مي دم از هر لحظه بودن با من احساس خوشبختي كني....
لبخند زدم...
ـ بهم اعتماد مي كني؟
ـ اگه قرار نبود بهت اعتماد كنم مطمئن باش كه الان تو اتاق من نبودي...
سرش را تكان داد... گفتم: مي خوام بيشتر بدونم از سه سالت...چي كار مي كردي؟ دانشگاه...كار...چطور گذشت....
ـ خنده داره رويا...ولي با وجود همه ي دلتنگي ها و سختي هاش...سه سالِ خيلي باحالي بود...من زرنگي كردم...هرچي پايان نامه و تحقيق و از اين جور چيزا تو كل دانشگاه قرار بود تحويل داده بشه رو من تايپ كرده بودم...خوب ارزش دست مزدي كه مي گرفتم رو داشت...چقدر شب تا صبح جلوي كامپيوتر نشستم و تايپ كردم...تازه...باور نمي كني...من كارگري هم كردم...( خنديد...لبخند زدم) و فهميدم پولي كه از عرق جبين به دست بياد چه قدر خواستنيه!
فكر كنم خودش هم از اين جمله تعجب كرد... و باز ادامه داد...
ـ تازه بابا هم مدام برام پول مي فرستاد...خوب كاسبي كردم تو اون دوسال...آخر كار هم همش رو گذاشتم تو حسابي كه از بچگي تو بانك داشتم...بعدم كه شروع كردم كار با كمالي رو...از كار و حقوقم راضيم... و پس اندازي كه دارم براي برنامه ي بزرگم كافيه...زيادم هست... آخ كه چه شود...
ـ برنامه ي بزرگ؟
ـ به موقعش مي فهمي...توهم عين من كيف مي كني...
ـ .....................
ـ ...............
...........
.....
..
.
***
پنجره را بستم...كش و قوسي به بدنم دادم...سمت تختم رفتم...دراز كشيدم و پتو را تا روي شانه هايم بالا كشيدم...دست دراز كردم و چراغ خواب را خاموش كردم...نفس عميقي كشيدم ، بوي سهراب مي آمد... بوي اودكلانش هنوز در اتاقم پيچيده بود...فكر كردم در حال حاضر رويايي ترين رويايم ، خيال سهراب است...چشمانم را بستم و در حرف هاي دل نشين سهراب... و آهنگ صدايش كه هنوز طنينش در ذهنم مانده بود....غوطه ور شدم...چه روياي شيريني بود سهراب....
** *** **
*28/12/91
تازه از خريد مفصل عقد بازگشته بوديم... و سهراب و خانواده اش تازه رفته بودند...روي تختم نشستم تا فكر كنم...قرار بود پس فردا، درست با لحظه ي تحويل سال خطبه ي عقد خوانده شود...هنوز دليل اين همه عجله را نفهميده بودم! علي رغم ميل باطني من، قرار بود عقد و عروسي باهم برگزار شوند...اين به خاطر اصرار سهراب و خانواده اش ، و نمي دانم چرا موافقت بابا و مامان بود... و مرا هم چرب زباني سهراب راضي كرده بود....نمي دانستم...شك داشتم كه واقعاً بايد ازدواج كنم يانه؟با سهراب؟ يا نه؟ مي توانستم خودم و تمام آينده ام را به دست سهراب بسپارم؟ او يك تكه اميد بود و نقشه و آرزو و شك داشتم اميد و توان من، توان ياري سهراب را در مسير پر هيجان زندگي اش داشته باشند! اين كه پا به پاي او بدوم و لبخند بزنم و خوشحال باشم...نه...شك نداشتم ، عاشقش بودم، با تمام وجود! اين ترديد ها فقط خيالاتي بودند كه بي محابا به سويم هجوم آورده بودند...شايد مي شد! سهراب شواليه اي بود كه برايم نويد خوشبختي مي آورد! فكر كردم: پا به پاي خواهم رفت...تا هر كجا كه او بخواهد....
** *** **
*1/1/92
بعد از بله گفتن من و روي هوا رفتن اتاق از دست و شادي...حالا همه بيرون رفته بودند كه مثلاً عروس و داماد را تنها بگذارند...آن بيرون جمعيتي منتظر ما بود و بعد راه افتادن در خيابان كه ما برويم خانه و جمعيتي با ماشين هايشان بوق زنان دنبالمان كنند!در آينه ي روبرويم به سهراب نگاه كردم...سرش را كمي به سمت بالا، روبه آسمان پشت سقف گرفته بود...چشمانش را بسته بود گمانم و زير لب چيزي زمزمه مي كرد! اين روزها چقدر سريع گريخته بودند...چقدر زود....سرش را پايين آورد...از درون همان آينه به او لبخند زدم...قرآن را كه هنوز در دست داشتم، سر جايش روي رحل...روي سفره برگرداندم...برق نگاهش امشب محسوس تر از پيش بود...از برق نگاهش نترسيدم....از درون همان آينه نگاهش كردم: بريم؟
ـ بريم!
***
صف طولاني از ماشين هاي مختلف پشت سرمان با هياهو و بوق پيش مي آمدند...مردم چه مهربان بودند...از كنار هر ماشين و هر انساني كه مي گذشتيم و هيچ يك را نمي شناختيم لبخند مي زدند و با مهرباني برايمان آرزوي خوشبختي مي كردند...از آينه ي بغل مي ديدم ماشين هاي پشت سرمان را...اولين ماشين با فاصله اي نه چندان دور فرهاد بود...پشت سرش مامان و بابا و رضا و زهرا...پشت سرشان خانواده ي سهراب...پشت سرشان دايي و فرزانه و پسرك ملوس وشش ماهه شان سپهر و پشت سرشان...
ـ ببين سهراب انگار خيلي ازمون دور شدن!
ـ كو؟ آهان...طوري نيست....
و ديدم كه همه ي ماشين ها آن خيلي دور به پيروي از فرهاد اشتباهي پيچيدند.
ـ پيچيدنا!
ـ اوهوم...كار فراده!
نمي دانم چرا سهراب و فرهاد اصرار داشتند هنگام صدا كردن اسم همديگر ه را تلفظ نكنند...سراب...فراد! سهراب جايي لب رودخانه توقف كرد...منظره ي بي نظيري بود...پياده شد...مردمي كه براي تفريح آمده بودند هنوز همان جا بودند...با بساطشان...لب آب ، روي چمن ها! بعد از بي آبي چند سال پيش حالا همه خيلي خوب قدر زنده رود را مي دانستند.... سهراب آمد...در ماشين را باز كرد كه پياده شوم. در حالي كه پايين مي آمدم پرسيدم: اين جا كجاست؟
خنديد. معمولاً به جاي پاسخ به سوال آدم مي خنديد! سعي كردم عصبي نشوم.پياده شدم. و ايستادم. در را بست...يك نفر از بين مردمي كه آنجا بودند فرياد زد: به افتخار عروس و داماد.... و همه دست زدند...لبخند زدم. انگار آنها از ما خوشحال تر بودند...جالب است...آدم ها كلاً از ديدن عروس و داماد خوشحال مي شوند. چرا؟پا به پاي سهراب رفتم. با وجود آن كه از حضور آن همه مرد و زن غريبه معذب بودم...كنار آب...پهلوي يك درخت ايستاد...ايستادم....به آسمان نگاه كرد...به آسمان نگاه كردم...حجاب داشت از روي سرم مي افتاد كه آن همه سرم را بالا برده بودم...به آب نگاه كردم...در نور چراغ هاي اطراف و نور ماه و ستاره ها...مي درخشيد...برق پولك ماهي هاي شناور در آب، با آن همه درخشش خيلي زيبا و بي نظير بود! به سهراب نگاه كردم...شايد مردم هنوز داشتند به ما نگاه مي كردند. از نگاه به ستاره ها دست كشيد...سعي كردم نگاهش را بخوانم...آب دهانم را قورت دادم.
ـ سهراب!
ـ جانم؟
ـ قول بده تنهام نذاري!
دستم را گرفت تا شايد اين گونه اطمينانش را بيشتر به من انتقال دهد...
ـ قول مي دم...هيچ وقت...هيچ وقت...هيچ وقت تنهات نمي ذارم!
ـ باور مي كنم...
جمعيت ناشناس با دست و سوت در شادي دو نفري ما شريك شدند...حالا با خيال راحت به سمت ماشين بر مي گشتيم...مردم هنوز لبخند مي زدند...مردم چه مهربان شده بودند!
اين بار وقتي سوار ماشين شدم...وقتي سهراب در ساعت سه نيمه شب در جاده به راه افتاد...خوشحال بودم...مطمئن بودم كه سهراب سفير سعادت است برايم... و حالا بدون هيچ ترديدي خودم را به دست راهي سپردم كه فقط مال ما بود...با اطمينان به سهراب... و ايمان به راهش...همپاي او به سوي آشيانه پرواز كردم...
** *** **
*8/1/92
هفت روز از ازدواجمان گذشته بود و قرار بود پس از اين تاخير هفت روزه به ماه عسل برويم...سهراب يك برنامه ي بي نظير ريخته بود...واقعاً مي شد گفت ماه عسل. چون قرار بود يك سفر طولاني داشته باشيم...يك ايران گردي...سهراب براي اين سفر زياد حساب و كتاب كرده بود. حالا حمام بود و من سعي مي كردم چمدانمان را ببندم...به نظر من كل خانه را بايد همراه خودمان مي برديم...چون وسايلي كه به نظر من لازم بودند، خيلي بيش از دو چمدان بودند...آهان بايد موبايل ها را مي گذاشتم شارژ شوند...الان نزديك ظهر بود و ما بعد از ظهر راه مي افتاديم... ولي من فكر مي كردم آماده نيستم و نمي دانم چرا آن همه هول كرده بودم.
رفتم دم در حمام...نمي دانستم شارژر موبايلش را كجا انداخته است...هر چه مي گشتم نبود.ضربه اي به در حمام زدم.
ـ سهراب!
ـ جانم؟
ـ شارژر موبايلت كجاست؟
ـ آهان...موبايلا رو بذار شارژ بشن...
ـ خوب همين كارو مي خوام بكنم...كجا گذاشتيش؟
ـ صبر كن...رو ميز آشپز خونه ست!
ـ ميز آشپز خونه؟
شروع كرد به آواز خواندن...خنده ام گرفت از صدايش...شارژر را پيدا كردم و موبايلش را كنار مال خودم گذاشتم كه شارژ شود...تلفن زنگ زد...نشستم روي مبل...
ـ بله؟
ـ سلام عروس خانم!
ـ سلام فرزانه جون...
ـ خوبي؟
ـ آره...خيلي خوبم...
ـ چه خبر؟
ـ فعلاً هيچي...فقط بعد از ظهر دور وبر 4 راه مي افتيم.
سهراب از حمام بيرون آمد...حوله را تند تند روي سرش عقب و جلو مي كشيد...آمد نشست كنارم...
ـ سهراب كجاست؟
ـ همين جا...(صداي نق زدن سپهر مي آمد.) واي اين سپهره؟ چرا اين قدر عصبانيه؟
ـ مي خواد گوشي رو از دستم بگيره...
ـ نازي...قربونش برم...از طرف من ببوسش!
ـ عجله نكن عزيزم...چشم رو هم بذاري قربون بچه ي خودت مي ري!
ـ هوه...نه فرزانه جون...فكرشم نكن...من اصلاً...
سپهر گريه افتاد...
ـ انگار واقعاً حوصله نداره....
ـ آره....ببين عزيزم...من اينو آرومش كنم...بعداً باز بهت زنگ مي زنم.
ـ باشه...خدافظ.
ـ خدافظ.
گوشي را سر جايش برگرداندم....تكيه دادم.حوله را از روي سرش كنار زد...و رفت كه لباس بپوشد...براي نهار پيتزا درست كرده بودم. به آشپز خانه رفتم. پيتزا را از درون فر بيرون آوردم.دستم داشت مي سوخت...اوه... ظرف داغ را روي زير قابلمه اي چوبي روي ميز گذاشتم...سهراب آمد...لباس سفيدي كه پوشيده بود واقعاً بهش مي آمد...لبخند زد: خوشكل شدم؟
لبخند زدم: خيلي!
احساس امنيت مي كردم وقتي سهراب اين همه آرام بود...فكر كردم: كاش هميشه اين طور بماند! آرام و مهربان...دوست داشتني...دوستدار...اين زندگي در همين هفت روزگذشته شيرين تر از آن بود كه من حسابش را كرده بودم...در عمرم هيچ گاه تا اين حد احساس خوشبختي نكرده بودم!
ـ به چي فكر مي كني؟
ـ هان؟ هيچي؟ بيا نهار...
نشست...سس و بقيه ي مخلفات را آوردم... و بشقاب و نشستم...شروع كرد...يك گاز زد...
ـ اوم...به به...با اين پيتزات مي توني با فست فود سر خيابون رقابت كني! محشره!
ـ نوش جونت!
***
شب بود...جاده تاريك...وسط بيابان...سهراب سه ساعتي پيش خوابش گرفته بود و من حالا رانندگي مي كردم...حالا هم به نظر خواب مي آمد...موسيقي آرامي را گوش مي كردم...زياد به آنچه مي خواند توجه نمي كردم...فقط مي خواستم در سكوت مطلق شب رانندگي نكنم. صبح مي رسيديم لرستان...آبشار زيبايي داشت...قرار بود همه جا برويم...همه جاي ايران...طبق برنامه هاي سهراب به اندازه ي كافي پول داشتيم... و با وجود هديه هاي عروسي، زياد هم مي آورديم! اين خوب بود... قرار بود هرجا دو سه روز بمانيم...يك روز براي استراحت، حمام و خورده كاري ها و مابقي براي تماشا...مي خواستيم همه جا را ببينيم! سهراب كه سرتا پا شور و انرژي بود مرا هم به جنب و جوش در آورده بود...بيدار شد...كش و قوسي به بدنش داد...قيافه اش خواب آلود بود... و من در هر حال مي ستودمش! نگاهش كردم و لبخند زدم. لبخند زد.
ـ عزيزم...ديگه نگه دار جامونو عوض كنيم.
ـ نه هنوز كه چيزي نگذشته...تو بخواب...
ـ نه...پاشو خسته شدي!
راست مي گفت خسته شده بودم...آن هم از همين سه ساعت رانندگي...آخر قبلش هم نخوابيده بودم...وقتي من رانندگي مي كردم سهراب خوابيده بود ولي وقتي او رانندگي مي كرد ، فقط نگاهش مي كردم...دلم نمي آمد بخوابم و او تنها رانندگي كند...ماشين را متوقف كردم...پياده شدم...پياده شد و جايمان را عوض كرديم...كمربند ايمني اش را مي بست...برايش يك چاي ريختم...
ـ مطمئني خوابت نمياد؟
ـ آره عزيزم.
ـ خوب بگير اين چايي رو بخور بعد راه بيافت...
سرش را تكان داد كه چاره اي ندارد جز اطاعت...چاي را گرفت...قند برداشت و چايش را آرام مزمزه كرد...تكيه دادم...به بيابان سياه بيرون نگاه كردم. لرزيدم.
ـ سهراب...كامبيزو كه يادته؟
ـ آره...مي شه يادم بره؟
ـ به نظرت الان كجاست؟
ـ فراد مي گفت زندانه. بعد از اين كه از خونه ي شما فرار كرد، رفته مادرشو آورده پيش فرادينا....بعدم قبل از اين كه پليسا پيداش كنن خود رفته خودشو معرفي كرده...
ـ معرفي كرده؟
به فكر فرو رفتم...پس چه فايده اي داشت كه من به او اجازه داده بودم فرار كند...شايد مادرش...من باعث شده بودم مادر بيچاره ي كموچ از تنهايي در بيايد!
ـ سهراب...
ـ جان سهراب...
ـ اون روز فرار نكرد...يعني نمي دونست كه قراره پليس بياد...من بهش گفتم...من ازش خواستم بره...مَ...
ـ مي دونم...
ـ مي دوني؟
ـ اوهوم...مي دونم...
ـ از كجا؟ كي بهت گفت؟
ـ خودش....
ـ چي؟
ـ يه مدت بعد اون جريان خودش بهم زنگ زد...از زندان زنگ زد...اون روز گفت تو بهش گفتي پليسا تو راهن....
ـ و ديگه...؟
ـ همين...
ـ سهراب...چيو از من قايم مي كني...اون چي گفت؟ تو مي دوني چرا اومده بود نه؟ تو مي دوني چرا با تو اون كارو كرد؟
ـ عزيزم...ميشه در موردش حرف نزنيم...
ـ من حق ندارم بدونم؟
ـ چرا...فقط حرف زدن در موردش برايم خوشايند نيست...در ضمن من بخشيدمش ... شايد كامبيز بهايي بود كه من بايد برات مي پرداختم...من بخشيدمش...مي شه وقتمونو صرف حرف زدن در موردش نكنيم؟
هنوز قانع نشده بودم با اين وجود گفتم:
ـ باشه...باشه...
ليوان خالي را دستم داد...به فكر فرو رفتم.
ـ عزيزم...به چي فكر مي كني...كامبيز مال گذشته است...مال ديروز...من و تو بايد به فكر امروز و فردا باشيم...باشه ؟
ليوان را كنار گذاشتم...سعي كردم انديشه ي كموچ را از ذهنم بيرون كنم. سهراب هنوز منتظر بود....نگاهش كردم...لبخند زد....لبخند زدم و سرم را تكان دادم كه باشه...
روشن كرد كه راه بي افتد.
ـ تو بهتره استراحت كني...بخواب...
كمربندم را بستم....راه افتاد...
ـ سهراب جان....خسته شدي بيدارم كن...باشه؟
ـ چشم...
خيلي خسته بودم...جايم را روي صندلي درست كردم...سهراب راه افتاد...صداي موسيقي را بلندتركرد...مي گفت بدون موسيقي نمي تواند رانندگي كند. سرم را كج كردم طرف سهراب و تماشايش كردم...حواسش به جاده بود...پلك هايم آرام آرام سنگين مي شدند...سرش را چرخاند...لبخند زد... و چشمانش را آرام بست...كه تو بخواب.... و دوباره به جاده نگاه كرد...آن قدر نگاهش كردم كه كم كم چشم هايم از فرط خواب آلودگي بسته شد... و صداي موسيقي آرام و آرام تر... و خواب شيرين و دلچسبي آرام مرا در آغوش كشيد...
چشمانم را به سختي باز كردم...تاريك بود، هنوز صبح نشده بود. روي صندلي ماشين نبودم...جايي خوابيده بودم. روي يك تخت! اطراف را نگاه كردم...در اتاقي تنها بودم...سمت راستم يك پنجره بود كه مي شد آسمان شب را ديد...سمت چپم در اتاق بود...خواستم دست راستم را تكان دهم...نشد...نگاه كردم...يك سرم به دستم وصل بود...آخ سرم چه دردي مي كرد...چشمانم را روي هم فشردم و با انگشتان دست چپم پيشاني دردناكم را لمس كردم...سرم باندپيچي بود...خيلي درد مي كرد...آخ...
ـ بيدار شدي عزيزم؟
چشمانم را گشودم...زن جواني با مقنعه ي سياه و مانتوي سفيد روي من خم شده بود...با تعجب نگاهش كردم.
ـ حالت خوبه؟
فقط نگاهش مي كردم...نمي توانستم هضم كنم...چه شده بود؟با لكنت و آهسته زبانم جنبيد: ـ من كجام؟
ـ اين جا بيمارستانه عزيزم...شما تصادف كرديد....
ـ ما؟
ـ اسمتو به من مي گي؟
ـ اسمم؟
سرم چقدر درد مي كرد!
ـ آره اسمت. اسم من فاطمه است....اسم تو چيه؟ اسمتو يادت هست؟
سرم را محكم گرفتم...چشمانم را بستم...داشتم ديوانه مي شدم...اسمم...آه...من در ماشين بودم...سهراب رانندگي مي كرد...برگشت نگاهم كرد و لبخند زد...با ترس چشمانم را باز كردم...
ـ كو؟كو سهراب؟
ـ سهراب؟
ـ كو؟ سهرابم كو؟ كوسهراب؟سهراب...
ـ آروم باش عزيزم...اسمش سهرابه؟ چه نسبتي باهات داره؟
ـ كجاست؟ كو سهراب؟
ـ به من بگو چه نسبتي باهات داره؟
لبانم را روي هم فشردم...روي پيشاني ام خط افتاده بود حتماً...
ـ شوهرمه...حالش خوبه؟سهرابم خوبه؟
ـ شوهرت؟
ـ مي خوام ببينمش.
ـ الان بايد استراحت كني.
ـ مي خوام ببينمش.
ـ الان دكتر رو صدا مي كنم.
ـ منو مي بريد پيش سهراب يا اون مياد اين جا؟
پرستار نوازشم كرد و از اتاق بيرون رفت...به پنجره نگاه كردم...ستاره اي معلوم نبود...آخ سرم داشت منفجر مي شد...سهراب...
مردي سي و چند ساله دنبال پرستار وارد شد...موهايش قهوه اي بود...از او بدم آمد چون رنگ موهايش مرا ياد كموچ مي انداخت...دكتر نزديك تختم ايستاد...
ـ خوب بيمار من چطوره؟
و پرستار نبض و فشار خون و دماي بدن و همه چيزم را اعلام كرد...دكتر درجه ي سرم را تنظيم كرد و پرسيد: درد كه نداري؟
سرم خيلي درد مي كرد...نفسم سنگين شده بود...
ـ كي مي تونم ببينمش؟...هنوز صبح نشده؟ ساعت چنده؟
ـ شما ديشب تصادف كرديد...الان ساعت سه نيمه شبه...صبح شد و دوباره شب شد.
ـ اگه نمي شه ديدش حداقل بهش بگيد حالم خوبه...الان نگرانمه...
پرستار بيرون رفت...ناگهاني...سريع... و دكتر سعي كرد لبخند بزند...فقط سعي كرد...
ـ چرا ستاره ها معلوم نيست؟
ـ آسمون ابريه...
اوخ...سرم چقدر درد مي كرد...
ـ اگه درد داري مسكن بهت بزنيم!
ـ مواظب سهراب باشين...يه موقع ريه هاش طوري نشن...دنده هاش يه دفعه شكستن...حواستون به نفسش باشه.
ـ ببين...
برگشتم و به دكتر نگاه كردم...
ـ ديشب كه شما تصادف كرديد...وقتي ماموراي امداد رسيدن...ديگه براش دير شده بود...فقط تو رو تونستن نجات بدن...
آب دهانم را به سختي قورت دادم اشك هايم بدون هماهنگي با من راه افتادند...
ـ مي خوام سهرابو ببينم...بهش بگيد بياد پيشم...
ـ اون نمي تونه بياد...
ـ كو سهراب؟ ( فرياد كشيدم) كو سهراب؟
ـ آروم باش...برات خوب نيست...
نمي دانستم چه كنم در عمرم آن همه حيران نشده بودم...نشستم...سوزن سرم در دستم شكست...سرم داشت منفجر مي شد...مهم نبود...مهم نبود...خواستم بلند شوم و كل بيمارستان را زير و رو كنم و جايي ببينم سهراب را كه مثل هميشه به من لبخند مي زند...ولي جلويم را گرفتند...يكي از پرستارها جيغ خفه اي كشيد وقتي دستم را ديد...به زور روي تخت برم گرداندند...هيچ دردي مهم نبود...داشتم ديوانه مي شدم...
ـ ولم كنيد...ولم كنيد...من سهرابو مي خوام...ولم كنيد....
.... براي رها شدن از دستشان آرام شده بودم وديگر دست از سرم برداشته بودند...مي ديدم چگونه با ترحم نگاهم مي كردند... بعد هم از اتاق بيرون رفتند...سوزن سرم را از دستم بيرون كشيدم...روي تخت چمباتمه زدم و با تمام وجود گريه كردم...نمي فهميدم...مگر مي شد...برنامه ي ماه عسل ما بي نظير بود...اوه سهراب...سهراب بي نظير بود...نمي شد هضم كرد كه او ديگر نباشد...رفته باشد...هرچه گريه مي كردم....بلند گريه مي كردم آرام نمي شدم...هرچه گريه مي كردم آرام نمي شدم...روي پهلوي راستم روي تخت خوابيده بودم...هوا روشن شده بود،ديگر ناي هق هق نداشتم...ولي هنوز گريه مي كردم...بالشم خيس خيس بود و هنوز گريه مي كردم...در اتاق باز شد...سرم خيلي درد مي كرد... و هنوز گريه مي كردم...كسي بالاي سرم ايستاد. ملافه را روي سرم كشيدم...
ـ مي دوني الان چقدر ماده ي سمي داره وارد بدنت مي شه...
همان پرستار بود كه بار اول ديده بودمش...دلم مي خواست بگويم گمشو...ولي ناي حرف زدن نداشتم...تا صبح هي آمده بودند سرم وصل كرده بودند به من...هي از حال رفته بودم...هي به هوش آمده بودم و گريه كرده بودم...ملافه را كنار زد و دستش را روي گونه ام گذاشت...
ـ اين طوري فقط داري خودتو عذاب مي دي...يه شماره مي دي تا به خونوادت خبر بديم...
چرخيدم : مي خوام سهرابو ببينم...
ـ تو الان بايد استراحت كني...
ـ كه چي؟ كه چي بشه؟ كه خوب بشم؟تنها؟تنها خوب بشم كه چي بشه...بي سهراب كجا برم؟
ـ مي خواي در موردش حرف بزني؟
دوباره روي پهلوي راستم خوابيدم...چشمانم را بستم و سهراب را تجسم كردم...آب دهانم را قورت دادم...
ـ لنگه نداره...نداشت... كل دنيام ....بود سهراب...
واقعاً درد آور بود كه هنگام حرف زدن در مورد سهراب فعل ها را گذشته به كار ببرم. كنار تخت روي صندلي نشست.
ـ چند وقته عروسي كردين؟
دوباره به سمتش برگشتم.
ـ تورو خدا منو ببرين پيشش...اون الان تنها تر از منه...مي خوام پيشش باشم...
ـ الان نمي شه...تو به اندازه ي كافي حالت خراب هست...بهتره الان نبينيش...
ـ به درك...من به درك...زندگي من الان كجاست...وقتي اون نباشه...من باشم...كه چي؟
ـ سعي خودمو مي كنم...
و بيرون رفت...چند لحظه بعد برگشت و كمكم كرد كه بايستم... و راه بروم...چقدر سخت بود...قبل از بيرون رفتن در شيشه كوچك در خودم را ديدم و حالم از خودم به هم خورد كه من بودم و سهراب نبود...مي ديدم اطرافيان چه با ترحم نگاهم مي كردند ولي مهم نبود...هيچ چيز و هيچ كس مهم نبود...آخ سرم چقدر درد مي كرد...مرا به اتاقي برد...اتاقي در طبقه ي پايين بيمارستان...آنجا تختي بود كه كسي رويش بود و پارچه اي سبز رنگ رويش كشيده بودند...مرا تا كنار تخت برد و ايستاد...برگشتم و نگاهش كردم كه برود...با نگراني نگاهم كرد و از اتاق بيرون رفت...نفسم بالا نمي آمد...به خودم مسلط نبودم...آب دهانم را سعي كردم قورت بدهم...آخ سرم چه دردي مي كرد...لبانم را روي هم فشردم و جرئت به خرج دادم و ملافه ي سبز رنگ را به سختي كنار زدم...عجيب است كه آن لحظه قلبم از كار نيفتاد...
چيزي كه روبرويم بود ، سهراب بود...سهرابي كه نه ديگر طپشي داشت قلبش و نه و نفسي وجودش...سهرابي كه خيلي سرد بود... و فقط جسم بود...رنگش رنگ سفيد و بي جاني بود...صورتش زخمي بود...دست لرزانم را بالا آوردم و صورتش را لمس كردم...خيلي سرد...روي پلك هايش دست كشيدم...دستم را روي سينه اش گذاشتم به اين اميد كه طپش قلب نازنينيش را احساس كنم...ولي خالي بود...انگار سينه اش خالي از قلب بود...
ـ سهراب...بسه ديگه...به اندازه ي كافي ترسونديم...باشه عزيزم؟ كافيه...جون رويا چشماتو باز كن...بذار بيدار بشم از اين كابوس لعنتي...قربونت برم...قلبت كو؟ چرا ديگه نيست؟ چرا چشماتو باز نمي كني كه پرنسس از اين همه نگراني بيرون بياد؟ هان؟ چي شدي يه هو؟
چرا بيدارم نكردي وقتي خوابت گرفت؟هان؟ يعني تموم شد؟ رفتي؟ رفتي؟ بي من؟ دلت اومد؟ آره؟ آره بي معرفت؟ مگه بهم قول ندادي هيچ وقت تنهام نذاري؟ چي شد؟ همين اول راه منو ول كردي و رفتي؟ منو كشوندي تو اين جاده ي لعنتي و ولم كردي و رفتي؟ من تنها كجا برم؟ هان؟ چرا جواب نمي دي؟ مگه تو قول ندادي؟ سهراب...سهرابم...
خم شدم...بوسيدمش ولي انگار لب هايم آن قدر گرم نبود كه دوباره جريان حيات را زير پوستش به راه بياندازد...
ـ سهرابم...فدات بشه رويا...تو رو خدا پاشو... دارم ميميرم...دارم مي ميرم...
پرستار داخل شد...اهميتي ندادم...خودم را روي تن سرد و بي جان سهراب انداختم و با تمام وجود گريه كردم...
ـ چرا نموندي براي من....
... و روي دستان پرستار رها شدم...نه چيزي ديدم و نه صدايي شنيدم...پس كي اين كابوس به آخر مي رسيد؟
** *** **
*؟؟؟
چشمانم را با بي ميلي گشودم....از پنجره ي سمت راستم آسمان پيدا بود. نيمه روشن بود. شايد صبح خيلي زود بود...يا غروب....نه صبح بود...آفتاب هنوز نزده بود ولي مي شد فهميد صبح است...خيسي بالشم خيلي محسوس بود...از اشك هاي من براي سهراب....آه سهراب...سهراب... و دوباره قطره هاي اشك روي گونه ام دويدند...سهراب...آخ سرم چقدر...درد نمي كرد!سرم درد نمي كرد...خيلي برايم عجيب بود...چرا سرم درد نمي كرد...به بالا نگاه كردم...سرمي به دست راستم وصل نبود.حتماً زده بودند به دست چپم.خواستم دست راستم را بالا بياورم و سرم را لمس كنم...دستم نمي آمد...نگاه كردم دستم باندپيچي، نه گچ گرفته شده بود...هوه...چه خبر بود؟ دستم چه شده بود؟ دست چپم را بالا آوردم و پيشاني ام را لمس كردم....خبري از آن باند پيچي قطور دور سرم نبود...فقط بالاي ابرويم يك چسب زده شده بود! كسي در اتاق را باز كرد...با همان دست چپ خيسي گونه ام را پاك كردم. پرستار نزديك شد...اين يكي جديد بود. شايد شيفت قبلي تمام شده بود.
ـ سلام خانم....بيدار شدي...واي دختر نمي بيني سرم به دستته...بيارش پايين...
آمد دستم را گرفت و صاف روي تخت گذاشت.
ـ خوب خانمي اسمت چيه؟
حوصله ي هيچ كس را نداشتم وقتي سهراب را نداشتم. چشمانم را بستم.
ـ واي دختر...تو داري گريه مي كني؟ براي چي؟
فكر كردم چقدر احمق است...من براي چه گريه مي كردم...بي ربط ترين سوالي بود كه تاكنون از من پرسيده شده بود...يعني در آن بيمارستان كسي به اين پرستار جديد نگفته بود من بي سهراب شده ام و اگر تا ابد هم فقط گريه كنم كم است؟
ـ ببين خانمي...حداقل اسمتو به من بگو...وقتي دارم باهات حرف مي زنم كه نمي تونم فقط دختر و خانم و خانمي صدات كنم.
باز هم چيزي نگفتم.
ـ اوه...حالا انگار چي شده...خوبه فقط دستت شكسته...مي دوني تو و اون پسره تو كل بيمارستان شديد معما...اين كه چه نسبتي با هم داريد......اين كه چرا تا حالا كسي دنبالتون نيومده...موبايل جفتتونم كه رمز داره و نتونستيم به خونواده هاتون خبر بديم...ببينم...راستشو بگو...اون پسر كي تو مي شه؟كجا داشتيد مي رفتيد؟ نكنه...
چرا فعل ها را گذشته به كار نمي برد براي سهراب؟چشمانم را با ترديد باز كردم...صدايم آرام بود و از بغض مي لرزيد.
ـ كدوم پسر؟
ـ اوه...كدوم پسر؟ همون كه تو ماشينش بودي و تصادف كرديد...اون هنوز به هوش نيومده كه چيزي بگه.
ـ چي؟
ـ تو چرا اين جوري...
ـ چي؟ كي به هوش نيومده؟ دست من چي شد يهو؟
ـ انگار خيلي گيج مي زني ها؟داري منو هم گيج مي كني. دوساعت پيش يه نفر به آمبولانس زنگ زده كه يه ماشين تصادف كرده...آمبولانس هم رفته سر صحنه...يه كاميون اون جا بوده و ماشين شما كه تو و اون پسر توش بوديد و هر دوتون بي هوش...تو سرت ضربه ي چنداني نديده بود...ولي دستت شكسته...و دو سه تا زخم...اونم كه سرش شكسته و هنوز بيهوشه!راننده كاميونه هم حالش خوبه!
ـ چي؟ اين جا چه خبره؟ مگه سهراب...هنوز...سهراب زنده است؟
ـ سهراب؟ اون پسر؟ معلومه كه زنده است...مي خواستي بميره....
ـ سهراب زنده است؟ سهراب زنده است؟ تو رو خدا بزنيد توي گوش من...منو بيدار كنيد...همين حالا...من بيدارم....بيدارم؟
ـ معلومه كه بيداري ....چون من بيدارم....
ـ اوه خدايا شكرت...خدايا شكرت...خدايا ممنون كه سهرابو هنوز دارم...خانم تورو خدا مطمئنيد سهراب سالمه...الان كجاست؟ الان كجاست؟ منو ببرين پيشش...خانم پرستار منو ببرين پيشش...واي سهراب...تو روخدا منو ببرين پيشش!
....پرستار بعد پرسيدن چند سوال خسته كننده رفت كه با مسوول بخش صحبت كند و بيايند و مرا ببرند پيش سهراب...مگر مي شد...باور نكردني بود...يك معجزه...يعني آنچه من چشيده بودمش فقط يك كابوس بوده...آن هم آن همه واقعي و محسوس؟ هنوز گريه مي كردم...از خوشحالي...براي داشتن سهراب...پرستار برگشت...
ـ فقط يه شماره به من بده تا به خونوادت زنگ بزنم. نگرانتون نشن...
ـ لازم نيست...الان نه....الان فقط بريم پيش سهراب...
سرش را تكان داد...چاره اي نداشت. سرم را در آورد و در سطل انداخت...كمكم كرد بنشينم و بعد بايستم و با تكيه دادن به او راه بروم...زانو هايم قوتي نداشتند ولي اميد كه داشتم!
پشت در اتاقي ايستاد. در را باز كرد. همان جا دم در ايستاد. نه آمد تو و نه مارا تنها گذاشت. در اتاق يك تخت بود و سهراب آرام رويش خوابيده بود. پرستار از دم در تكان نخورد...آب دهانم را قورت دادم...لبانم را روي هم فشردم و به سمتش رفتم...كنار تختش ايستادم...اوه او زنده بود...زنده...با دست چپم روي موهايش دست كشيدم...روي صورتش...بالا و پايين رفتن شكمش را ديدم و نفس راحتي كشيدم كه نفسش سر جايش بود... دستم را روي قلبش گذاشتم...چه لذت بخش بود بعد از آن همه عذاب تپش قلبش را احساس كردن...بدنش گرم بود و قلبش با قوت تمام در سينه مي تپيد...لبم را گاز گرفتم...نه، بيدار بودم...همان طور كه دستم روي قلب پاكش بود شروع كردم. مهم نبود كه آن پرستار آن جا بود و مي شنيد!
ـ عزيزم...فدات بشم...قربون اين صداي قلبت برم كه كل زندگي منه...ناقلا...نبودي ببيني چي كشيدم...باز كن چشماتو تا رويام تعبير بشه...سهراب...خواهش مي كنم... چشماتو باز كن پسر...من دنبال تو نيومدم كه ماه عسلمو كنج يه بيمارستان بگذرونم...هي...چي داري زير اون چشماي بسته؟ باز كن چشماتو...منوببين! ببين ... ببين چقدر دوست دارم... عزيز رويا...بسه ديگه...به اندازه ي كافي ترسونديم...به اندازه ي كافي ترسيدم...بامعرفت...بسه ديگه...الو...با توام...
پلك هايش لرزيد...و چشمانش آرام گشوده شد... و صدايش آرام تر: رويا...
ـ جانم؟
سرگردان بود...
ـ چي شده؟
ـ هيچي...خدا دلش نيومد ما دوتا شبو اون بيرون بگذرونيم...برامون يه سقف جور كرده...
لبخند كمرنگي روي لبانش نشست.
ـ متاسفم رويا.
ـ واي....براي چي؟
ـ ماه عسلمون خراب شد!
ـ كي مي گه خراب شد؟ اين جا فقط خستگي در مي كنيم...بعد راه مي افتيم...چيزي خراب نشده...
دوباره لبخند زد...دستم هنوز روي قلبش بود...دستش را بالا آورد و روي دست من گذاشت.
ـ ممنونم عزيزم.
نمي دانستم بابت چه ممنون است...شايد اين كه گفته بودم چيزي خراب نشده... اين كه فهميده بود هميشه همراهش هستم...هميشه...
ـ سهراب جان...عجله كن...ما نيومديم كه اين جا بمونيم...بايد بريم...اون بيرون يه كشور
منتظر ماست ... و راه طولاني يي كه شروع كرديم رو بايد تا آخرش بريم...حتي با اين سر و دست شكسته!
پايان
رمان رويايي ترين روياي من(13)
رمان رويايي ترين روياي من(13)
ادامه مطلب